جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٦٢
باور. طبيعت به مبارزه اي سرد و بي امان و سخت و بي توجه به نيازها و خواسته هاي ما برخاسته است و به او آسيب مي رساند و در دل ما ترس مي افکند و بر درد و رنج ما مي افزايد و در پايان، مرگ ما را مي طلبد. ما وحشت زده و درمانده (البته نا آگاهانه) پدري در آسمان جعل مي کنيم که از حيث قدرت و علم و خير خواهي و بخشندگي از پدر زميني بسي برتر است. ما باور مي کنيم که او ما را دوست مي دارد و از ما مراقبت مي کند؛ وگرنه راهي جز فرو رفتن در افسردگي و حيرت و نهايتاً مرگ نخواهيم داشت. از ديدگاه فرويد، باور به خدا، به معناي تقريباً تخصصي کلمه، يک توهم است؛ باوري است که از ساختکار دلخوشي خيالي بر مي خيزد. اما اگر قصد فرويد از اين سخن، نقد باور ديني بود، لابد فکر مي کرد باور ديني به نحوي قابل ابطال يا ترديد است و خلاصه آن که خطايي در آن رفته است. اما مشکل باور ديني دقيقاً چيست؟ ما مي توانيم بگوييم باور ديني (بويژه خدا باوري) نامعقول است؛ اما به چه معنا و چگونه نامعقول است؟ براي فهم بهتر محتواي نقد فرويد بايد به بررسي مفروضات نهفته در اين نوع انتقاد بپردازيم.
طبيعي است بپنداريم که ما قوا و توانمنديهايي عقلي يا ادراکي همچون قوه دراک حسي و حافظه داريم. اين قوا يا فرايندها در ما باورهاي مقبول بي شماري ايجاد مي کنند و به ابزارهايي مي مانند که نقش يا هدف مشخصي را بر مي آورند. ما خود را خواه مخلوق و آفريده يک صنعتگر ماهر و خواه مولود تکامل بپنداريم، اين قواي ادراکي بخشي از کل تشکيلات ادراکي ما خواهد بود که هدفش ايجاد باورها، بلکه احتمالاً ايجاد باورهاي صادق در ماست. به تعبير دقيقتر، آنها به گونه اي طراحي شده اند که ما با به کارگيري شان مي توانيم به باور صادق برسيم. قواي ادراکي ما در