جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٦٠
باز هم اين منتقدان مي گويند، مسائلي جدي در مورد پذيرش معقول و موجه آن باور وجود دارد. اين مسأله قانوني بودن باور ديني مي ناميم. اين مدعا که خدا باوري ناموجه (يعني غير مسؤولانه) است، چون قرائن کافي در تأييد آن وجود ندارد، نمونه اي از انتقاد قانوني بودن است. اما چنان که قبلاً ديده ايم، اين انتقاد چندان قوي نيست، البته عمده ترين انتقاد قانوني بودن به باور ديني است. اما در قرن نوزدهم، نوع ديگري ازاين انتقاد مطرح شد. انتقادي که به نام سه «استاد بدبين» [١] به باور ديني، يعني نيچه و فرويد و مارکس تداعي مي شود.
فرويد و مارکس بر نامعقول بودن باور مسيحي پاي مي فشردند (البته فقط باور مسيحي آماج حمله ايشان نبود). انتقاد نيچه اين است که دين در اخلاق برده داري، [٢] يعني در کينه توزي ستم ديدگان [٣] ريشه دارد. نيچه مي گفت مسيحيت از نوعي ضعف و زاري و بزدلي و در عين حال از نوعي حسادت و احساس حق به جانبي و تنفري کامل در لباس تيمار خواري ريشه مي گيرد و تغذيه مي کند. در اين جا ما از انتقاد نيچه مي گذريم و به انتقادهاي فرويد و مارکس مي پردازيم وبر انتقادات فرويد بيشتر تأکيد مي کنيم.
٥. فرويد و مارکس
بخشي از نحوه برخورد فرويد با باور ديني شايد تا حدي خيالپردازانه است؛ همچون اين گفته اش که دين از يک معالمه استثنايي در ميان «گروه نخستين» سرچشمه مي گيرد. (فرزندان مرد غالب، به پدرانشان حسادت مي ورزيدند،
[١] masters of suspicion
[٢] slave morality
[٣] ressentiment lf the oppressed ٥٨.١ ٦٨.١remearkable travsaction
[٤] primal horde