جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٥٦
توجيه باور ديني، است که مي گويد چنين باوري فقط در صورتي موجه است که استدلال خوبي متشکل از ساير قضايايي که باور داريد، براي آن بياوريد، اما چرا از قضايايي که باور داريد؟ شايد براي اين که «برخي» از باورها مانند باور ديني اند؛ مثلاً فرضيات علمي – بويژه نظريه نسبيت يا نظريه تکامل – چنانند که اگر آنها را بدون قرائن و شواهد باور کنيد، به تکليف معرفتي تان عمل نکرده ايد؛ زيرا چنين نظريه هايي از اين رو مطرح شده اند که پديده هاي خاص را تبيين کنند و همه آنها «مجوز» [١] خود ار از موفقيت شان در تبيين کسب مي کنند (آيا حتي در صورتي که شما به يک چنين قضيه اي بدون توسل به قرائن کافي باور کنيد، واقعاً غير مسؤولانه، احمقانه يا نابخردانه عمل کرده ايد؟) ولي ساير باورها – همچون باورهاي حافظه اي [٢] ( مبتني بر حافظه) يا باور به اذهان ديگر [٣] – اساساً چنين نيستند؛ يعني آنها فرضياتي نيستند که به سبب قدرت تبيين کنندگي شان پذيرفته شده اند. اما چرا فرض مي شود که خدا باوري مانند فرضيات علمي است، نه مانند باورهاي حافظه اي؟ چرا گمان مي رود که توجيه خدا باوري به ارتباط مستدل اين باور با ساير باورهاي شخص بستگي دارد؟
دليل اين امر از ديدگاه لاک، در همان تکليفي نهفته است که مي گويد نبايد قضيه اي را تصديق کنيد مگر آن که بتوانيد از احتمال صدق آن با توجه به ساير باورهاي يقيني تان مطمئن شويد. اما آيا واقعاً چنين تکليفي وجود دارد؟ هيچ کس تاکنون موفق نشده است که نشان دهد مثلاً باور به وجود اذهان ديگر يا باور به وجود گذشته با توجه به ساير باورهاي ما احتمال صدق دارند. فرض کنيد چنين اعتقادي يقيني نباشد، آيا نتيجه مي شود که اگر شما باور کنيد
[١] warrant
[٢] memory belief
[٣] belief on other minds