جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٥٣
باور به آن خودداري کنيد، مگر آن که قرينه اي گزاره اي در تأييد آن بيابيد. اما اين لاک بود که اعتقاد داشت اگر ما همه تکاليف معرفتي مان را انجام دهيم و فقط قضايايي را باور کنيم که بتوانيم آن را با توجه به قضاياي يقيني، محتمل الصدق بدانيم، اختلاف نظر از ميان ما رخت خواهد بست، يا دست کم بيشتر مواقع تقريباً اختلاف نظري نخواهيم داشت.
اکنون به خداباوري باز مي گرديم و آن را در چهار چوب انديشه لاک مي سنجيم و مي بينيم که اين باور براي ما يقيني نيست؛ چون بديهي نيست (زيرا باور ملحدانه و لا ادري گرانه نيز وجود دارد، و باور به خدا نيز به گونه اي نيست که درک يا فهم آن موجب تضمين پذيرش آن شود)؛ همچنين، اين باوري درباره حالات ذهني ما نيست، بنابراين، طبق روش انديشه لاک، باور به خدا فقط در صورتي موجه است که قرينه اي گزاره اي براي آن موجود باشد – به تعبير دقيقتر، ما فقط در صورتي در پذيرش باور به خا موجهيم که آن را بر مبناي استدلال به خوبي باور کرده باشيم؛ استدلالي که مقدماتش براي ما يقيني باشد. اين رکن رکين نحوه تفکر درباره توجيه باور به خداست که از دوران لاک تا کنون رواج داشته است. خدا باوري فقط در صورتي موجه است که با توجه به باورهاي يقيني مان موجه است که استدلال خوبي برايش بياوريم. بنابراين، خدا باوري فقط در صورتي موجه است که استدلال خوبي برايش داشته باشيم. اکنون به آساني مي توان دريافت که چرا بحث از خدا باوري به تأکيد بر براهين له و عليه خدا پرستي گرايش داشته است.
باري، لاک براي اين موضع خود «برهاني» نياورده، بلکه فقط آن را «اعلام» کرده است. متفکران بعدي که به بررسي توجيه خدا باوري پرداخته اند عمدتاً پيرو لاک بوده اند، و در خصوص اين موضع نيز برهاني نياورده اند و فقط به