جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٥٠
رساله اش را براي حل اين معضل نگاشته بود.
لاک ريشه اين هرج و مرج حيرت انگيز ناشي از آراي ديني متعارض را در اين مي دانست که مردم در مورد باور ناموجه چندان به خود سخت نمي گرفتند. اما اين چه چيزي است که در پذيرش يک باور بايد موجه (يا ناموجه) باشد؟ از ديدگاه لاک (و نيز از نظر رنه دکارت، قله ديگر معرفت شناسي جديد غربي)، اين چيز همان تکاليف، [١] يا الزامات، [٢] يا شرايط [٣] معرفتي يا عقلي است. لاک در اين خصوص مي گويد:
ايمان [٤] جز يک تصديق قاطع ذهن [٥] نيست که اگر نظم و ترتيب يابد، چنان که تکليف حکم مي کند، نمي تواند چيزي جز دليل خوب [٦] را برتابد و بنابراين نمي تواند مخالف دليل خوب باشد. کسي که بدون دليل به چيزي باور دارد، ممکن است شيفته توهمات خود شود اما حقيقتي را که بايد نمي جويد و آفريدگار خويش را که قوه تشخيص به وي ارزاني داشته و از وي خواسته است تا آن را براي پرهيز از خطا و اشتباه به کار گيرد، بندگي نمي کند. کسي که در حد توان خود اين قوه را به کار نمي بندد اما از حُسن اتفاق حقيقت را مي يابد، بر حق است، ولي از سر بخت و تصادف؛ و من نمي دانم که آيا اتفاقي بودن اين حادث بهانه اي براي بي نظمي [٧] عملش مي شود يا نه – مسلّم آن است که مسؤوليت هر گونه خطايي را که مرتکب مي شود بر عهده دارد؛ اما اگر از نور قوايي که خداوند به وي ارزاني
[١] duty
[٢] obligation
[٣] requirement
[٤] faith
[٥] firm assent of mind
[٦] good reason
[٧] irregularity