جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٤٩
از باور به خدا همچون باورهايي که مسيحيت را از اسلام و يهود جدا مي کند، تأمل کنيم.
باري، قرينه گرا فکر مي کند يک معتقد به خدا قرينه و گواهي براي اين باورش داشته باشد - اما چرا بايد قرينه و مدرکي داشته باشد؟ و اگر نداشته باشد، چه خواهد شد؟ نداشتن قرينه و دليل از ديدگاه قرينه گرا دو نقص دارد؛ يکي اين که اگر مؤمن قرينه اي (کافي) نداشته باشد، پس باورش به خدا به معرفت نخواهد انجاميد. مؤمن مي داند که خدايي هست، اما اين باور فقط در صورتي براي او مجاز است که قرينه اي گزاره اي – يعني استدلالي خوب - براي آن داشته باشد. نقص ديگر و سخت گيرانه، از ديدگاه قرينه گرا، اين است که اگر آن مؤمن قرينه اي نداشته باشد، نه فقط فاقد معرفت است، بلکه در پذيرش اين باور نيز مطلقاً ناموجه خواهد بود.
اما اين «توجيه» چيست؟ و چرا ما به توجيه نياز داريم؟ چرا فقدان توجيه، يک مسأله است؟ و چرا توجيه باور به خدا بايد تا اين حد به بحث براهين اثبات يا نفي وجود خدا وابسته باشد؟ براي پاسخگويي به اين پرسشها بايد به گذشته و سرآغاز انديشه عصر روشنگري و جديد درباره اين مسائل بازگرديم؛ يعني به خاستگاه رساله لاک درباره فاهمه انساني (١٦٨٩) برگرديم که يکي از مؤثرترين منابع فکري اين موضوعهاست.
لاک در يکي ازدشوارترين دوره هاي تاريخ فکري و روحي بريتانيايي مي زيست، يعني در دوره آشوبها، منازعات و اختلاف نظرهاي گوناگون ديني که توجه وي را به خود جلب کرده بود. بحث کاتوليکها و پروتوستانها بالا گرفته بود، ودر درون پروستانيسم نيز ناسازگاريها و مناقشات و مبارزات فرقه اي فراوان جريان داشت. لاک به اين آشفتگيهاي افراطي و پرهياهوي آراي ديني و شورشهاي شهري همراه آن مي انديشد و دست کم بخشي از