جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٤٨
و مدعا که نفس مفهوم خدا ناسازگار است (مثلاً به اين سبب که گمان مي رود که وجود شخصي قدير يا عليم يا متعال يا مجرد که بتواند در جهان عمل کند، محال است)، (چنان که متعاقباً خواهيم ديد، در قرن نوزدهم، فرويد و مارکس نوع ديگري از استدلال عليه خدا باوري عرضه کرده اند که طبق يکي از آنها باور ديني به سبب آن که از کارکرد شناختي معيوب يا خيال انديشي ريشه مي گيرد، نامعقول است.)
کدام يک از اين براهين خدا شناسانه و ملحدانه قوي تر است؟ از ديدگاه قرينه گرايي، باور به خدا فقط در صورتي موجه است که دلايل اثبات وجود خدا از دلايل نفي آن قوي تر باشد.
٢. ويژگي قرينه گرايي
چرا بحث معرفت شناختي بر اين برهانها متمرکز شده و چرا مهم است که بدانيم کدام يک از اين برهانها قوي ترند؟ اگر فرضي کنيم که اصلاً هيچ برهاني به نفع باور ديني يا باور به خدا وجود ندارد، چرا بايد بپنداريم که چنين چيزي براي مؤمنان دردسر مي آفريند؟ براي فهم اين نکته بايد بدانيم که قرينه گرايي چيست. قرينه گرايي يکي از مسلط ترين شيوه هاي تفکر (اما نه تنها شيوه) درباره اين امور از عصر روشنگري تا کنون (در مغرب زمين) بوده است. از ديدگاه قرينه گرايان، کسي که باوري ديني را مي پذيرد بايد قرينه و گواهي بويژه از سنخ قرائن گزاره اي براي باور خود داشته باشد. اهميت زياد برهانها در همين نکته نهفته است. يک استدلال و برهان چيزي جز روش ساماندهي و عرضه قرائن گزاره اي شما براي فلان و بهمان باور نيست. در اين جا براي سهولت امر و به پيروي از عادت جاري، بيشتر به باور خدا شناسانه، يعني باور به خدا مي انديشيم و سپس مي توانيم درباره باورهايي ديگري غير