جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٤٣
و دلايل اثبات وجودي خدا را در سر داشت؛ زيرا وجود خدا امري بديهي نيست - و گر نه ملحدان [١] و ندانم گرايان [٢] در کار نبودند – و البته باور به وجود خدا نيز از سنخ باورهاي حاکي از حيات ذهني ما نيست. بنابراين، طبق اين ديدگاه لاکي، هر آن کس که چنين باوري را بپذيرد، بايد از احتمال درستي آن با توجه به ساير باورهاي يقيني خود مطمئني شود؛ و گرنه بر خلاف تکليف خود عمل کرده و سزاوار سرزنش [٣] و انکار [٤] است. براهين و دلايل نيز ابزارهايي اند که با آنها مي توان ديد (و اثبات کرد) که باوري با توجه به باورهاي يقيني ما، احتمال صدق دارد.
گويي قرينه گرايي به دلايل متعدد چنگي به دل نمي زند. از جمله اين که کل تاريخ فلسفه غربي از دکارت گرفته تا هيوم نشان مي دهد افراد اندکي واقعاً در پرتو باورهاي يقيني خود توانسته اند احتمال درستي باورهاي غير يقيني شان را اثبات کنند. اگر قرار باشد باور ما به قضايايي همچون «جهاني خارجي هست»، «مردمان ديگري وجود دارند»، و «گذشته اي بوده است» فقط در گرو ارضاي چنين شرطي باشد، پس بيشتر قضايايي را که باور داريم، موجه (يا کاملا ًموجه) نخواهند بود. دليل ديگر آن که ژرف اديشي هوشمندانه گويي حکم مي کند که تکليف ما واقعاً اين نيست که باور به يک قضيه را فقط در گرو قضاياي يقيني بدانيم.
اگر فراختر بدني موضوع بنگريم و اندکي به گذشته باز گرديم، دو نوع ترديد مختلف و متناسب با آنها دو نوع انتقاد يا اعتراض را به باور ديني مي بينيم. نخست اين که ادعا مي شود باورهاي ديني - مانند اين باور مسيحي که «موجودي به نام خدا هست»، يا «عيسي مسيح فرزند آسماني خداوند
[١] atheists
[٢] agnostics
[٣] blame
[٤] disappribation