جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٤٢
موجه دانست. قرينه گرايي با بنيان گرايان کلاسيکي [١] همچون رنه دکارت (و به ويژه) جان لاک آغاز مي شود. دکارت و لاک معتقدند که برخي از باورها براي ما يقيني اند و باورهاي يقيني نيز بر دو دسته اند؛ دسته اوّل باوري بديهي اند، [٢] مانند «٣١بعلاوه٢»؛ و دسته دوم باورهاي اند که از حيات ذهني ما حکايت مي کنند، مانند «اکنون به نظرم مي آيد که مي بينم دستاني دارم». لاک مي گويد ما در پذيرش باورهاي يقيني بي گمان موجهيم و به واقع نمي توانيم اين گونه باورها را انکار کنيم. اما پذيرش باورهاي غير يقيني از سوي ما در صورتي موجه است که بتوانيم مطمئن شويم آنها با توجه به باورهايي که براي ما يقيني اند، احتمال صدق دارند.
اما اين «توجيه» چيست؟ و چرا موجه بودن يا موجه نبودن باورها براي ما مهم است؟ لاک معتقد است که انسان موجودي عاقل است و موجودات عاقل مي توانند به چيزي باوري کنند، و آن باور را بپذيرند يا نقّادي کنند. به گمان او، موجودات عاقل تکليف عقلي دارند که فقط قضايايي را باور کنند که مي توانند از احتمال درستي آنها در پرتو ساير باورهاي يقيني خود مطمئن شوند. اين تکليف ما فاعلهاي عاقل است. شرط توجيه نيز از ديدگاه لاک فقط اين است که حقوق خود را پاس بداريم و برخلاف تکاليفمان عمل نکنيم. شما در صورتي در انجام کاري موجهيد که ان را بر خلاف تکليف انجام نداده باشيد.
اين رأي لاک بر عموم معرفت شناسان و بويژه بر کساني که در انديشه معرفت شناسي باورهاي ديني اند، تأثير فراواني نهاده است. وانگهي، بر اساس چنين ديدگاهي به آساني مي توان ديد که چرا بايد چنان دغدغه براهين
[١] classecal foundationalosts
[٢] self – evident