جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٨٦
مي گيرد از جمله آنچه به عنوان فردي مسيحي يا خدا پرست مي داند، چه بايد گفت؟ تا آن جا که به دعاوي دوئم مربوط مي شود، در مورد به هيچ وجه امر نامناسبي وجود ندارد. آيا بايد اين نوع فعاليت را «علم» بناميم؛ آيا شايسته اين عنوان افتخار آميز هست؟ از نظر دوئم، دليلي براي پاسخ منفي وجود ندارد. يقيناً مهم آن است که بدانيم اين نوع علم، علم «دوئمي» نيست و دعوي آن اجماع کلي را که علم دوئمي از آن برخوردار است، ندارد؛ امّا البته مخالف آن هم نيست. پس همه ما در علم دوئمي با هم کار مي کنيم، امّا هر يک از گروه ها – اعم از طبيعت گرايان و خداپرستان – و شايد گروه هاي ديگر نيز- مي توانند علم دوئمي را در زمينه کاملتري با اصول متافيزيکي يا ديني خود ادغام کنند. طبيعي است که انگيزه چنين کاري از حوزه اي به حوزه ديگر متفاوت است. فيزيک و شيمي شديداً دوئمي اند (البته در مورد «فلسفه ي» فيزيک نمي توان چنين چيزي گفت). در اين جا شايد بخش اعظمي از علم آگوستيني زايد باشد. در مورد علوم زيستي، چيزي شبيه اين را مي توان گفت: مطمئناً بسياري از آنچه را که در اين علوم جريان دارد، مي توان علم دوئمي پنداشت؛ هر چند اين حوزه شامل عناصر غير دوئمي اي نيز مي شود که بدان اشاره کرديم. امّا پيداست که در علوم انساني بخشهاي فراواني غير دوئمي اند؛ در اين بخشهاست که علم آگوستيني مناسبتر و مهمتر است.
پس به سؤال اصلي باز گرديم: آيا جامعه علمي مسيحي بايد محدوديتهاي طبيعت گرايي روشي را رعايت کند؟ تا آن جا که به اين بحث مربوط مي شود، به نظر مي رسد که پاسخ مثبت باشد، البته در آن حوزه هاي که علم دوئمي ممکن و ارزشمند است. امّا در اين جا دليلي وجود ندارد که بگوييم جامعه علمي مسيحي نبايد علم دوئمي اگوستيني را در موارد مقتضي دنبال کند. و نيز دليلي ندارد که بگوييم اگر چيزي دوئمي نباشد، علم نيست.