جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٧٠
پرسش بي فايده بوده است، و اگر آنها را بکلي ناديده بگيريم، راحت خواهيم بود.» [١] البته، نمونه هاي متعددي نيز از علوم اجتماعي وجود دارد. روانشناس بزرگ، ژان پياژه، مي گويد کودک هفت ساله اي که قواي ادراکي اش خوب کار مي کند، باور خواهد کرد که همه چيز در جهان داراي هدفي در طرحي يا نقشه اي عظيم و جهان شمول است؛ امّا فرد بالغي که قواي ادراکي اش خوب کار مي کند، ياد خواهد گرفت که «علمي بينديشد» و دريابد که هر چيزي، يا علّتي طبيعي دارد يا به طور اتفاقي روي داده است .[٢] در مطالعه علمي (جامعه شناختي، روانشناسي) دين نيز، اين فرض وسيعاً رايج است که اعتقاد ديني جدي بايد نشانه بيماري، حماقت، عقب افتادگي، يا جهل غلبه ناپذير باشد. اما به نظر من، جامعه روشنفکري مسيحي، در اين زمينه ها، حق دارد که ياد آوري نمايد شواهدي تجربي اصلاً اين ادعا ها را – که انسان طراحي نشده است، کد ژنتيکي مشترک قطعاً TCA را تأييد مي کند، TCA قطعي است و مانند آنها را – اثبات نمي کند.
[١] به نقل از:
Richard Damkins, The Selfish Gene, Oxford, Oxford Unitersity Press, ١٩٧٦,P.١.
داکينز نمونه ديگري مي آورد که در مقايسه با شور و شوق اثبات اين ديدگاه، از اشتباه فلسفي کمتري حاصل شده است. او در کتاب ساعت ساز کور (The Blind Whatchmakir, PP.٨١ff.) ايراد ميوارت را چنين بيان مي کند: «پنج درصد از يک چشم چه حُسني دارد؟» او در پاسخ به اين پرسش اصولاً ميان پنج درصد چشم و پنج درصد بينايي خلط و اشتباه مي کند. اما ايراد ميوارت البته اين است که پنج درصد از يک چشم به تنهايي به پنج درصد بينايي، يا در واقع اساساً به بينايي نمي انجامد.
[٢]The Chid’s Conception of Physical Causality London, Kegan Paul, ١٩٣٠.