جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٥٦
يا شهر عالم [١] سخن گفته است. من در a١٩٩١، و در جايي ديگر [٢]، گفته ام که چنين مبارزه يا رقابتي وجود دارد. در واقع، اين نبردي سه جانبه ميان خدا باوري [٣]، طبيعت گرايي دير پا [٤] و ضد واقع گرايي خلاق [٥] است. من استدلال کرده ام که علم به هيچ روي در اين نبرد کاملاً بي طرف نيست؛ قسمت اعظم آنچه در علوم، به ويژه در علوم انساني از جمله اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي، علوم سياسي، بخشي از زيست – جامعه شناسي، بلکه در زيست شناسي، جريان دارد با فرض نوعي «طبيعت گرايي متافيزيکي [٦]» آغاز مي گردد. طبيعت گرايي متافيزيکي، به بيان ساده، ديدگاهي ماديگرايانه و حاکي از اين است که هستي فقط در طبيعت منحصر مي شود و کسي به نام خدا يا مشابه او وجود ندارد. گاهي نيز پيشفرض سخن برخي از متخصصان علم، ديدگاهي فلسفي يا ديني است که کاملاً مخالف خدا پرستي مسيحي است؛ پيداست که امت مسيحي نمي تواند سخن اين متخصصان را مسلّم بپندارد. از اين رو، به نظر من، مسيحيان در اين مورد دو کار بايد بکنند: اوّل اين که، بايد از طريق نقادي فرهنگي به درکي روشن از راه هاي ورود طبيعت گرايي متافيزيکي به علم – يا به هر آنچه معمولاً علم نام دارد – دست بيابند. دوم اين که، بايد درباره علوم گوناگون – باز هم