جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٣٢
ديگران شرح دهيم يا اثبات کنيم که داراي چنين دلايلي هستيم، و داشتن چنين دلايلي في نفسه براي توجيه باور ما کافي است. انگيزه مدعاي دوم اين است که بيشتر مؤمنان قادر نيستند چنين دلايلي اقامه کنند. نيومن مي خواهد بگويد که مؤمنان چنين دلايلي دارند، حتي اگر نتوانند آنها را عرضه کنند، و مي خواهد اثبات کند که چگونه آنها مي توانند چنين دلايلي داشته باشند. نيومن در فقره زير از کتاب دستور زبان تصديق توضيح مي دهد که ما چگونه مي توانيم درباره دين الهي به يقين برسيم:
بنابراين، من فکر مي کنم مبناي استدلال واقعي در اين مورد شبيه روش استدلالي است که پايه علوم رياضي جديد است همچون استدلالي که نيوتن در آغاز کتاب اصول خود آورده است. ما مي دانيم که ابعاد يک چند ضلعي منتظم محاط در يک دايره پيوسته کوچک مي شود تا به يک دايره مبدل گردد، به طوري که حد آن، قبل از اين که بر دايره منطبق گردد، از ميان مي رود و ميل آن به دايره شدن در واقع هرگز از حد يک ميل فراتر نمي رود. به همين سان، در يک مسأله واقعي يا عيني، نتيجه بر اساس تعداد و جهت مقدمات نهفته در آن پيش بيني يا پيش گويي مي شود، نه اين که عملاً از آنها به به دست آيد. اين مقدمات با همديگر ترکيب مي شوند، و حاصل ترکيب آنها [ به سوي نتيجه ميل مي کند و] بيشتر به آن نتيجه نزديک مي شود. با اين همه، به سبب ماهيت و ويژگي ظريف و تلويحي استدلال، دست کم آن بخش از استدلال که نتيجه بر آن مبنتني است، مقدمات منطقاً به نتيجه نمي رسند، بلکه در حقيقت به سبب قوت و تنوع و تعدد مقدمات و با غلبه بر اشکالها، با خنثي کردن نظريه هاي مخالف، با رفع تدريجي مشکلات، با کشف