جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٣١
که ديني از سوي خدا وحي شده است. حتي اگر بپذيريم که معرفت پسيني، يعني معرفت حاصل از تجربه حسي [١]، مي تواند به ما يقين ببخشد، باز هم نمي توانيم بگوييم تجربه هايي که براي توجيه وحياني بودن يک مدعاي ديني بدانها توسّل مي جوييم، يقين بخشند. شايد فقط به يک معناي بتوان مدعي يقين شد و آن هنگامي است که معرفت ما به تجربه بي واسطه ما مربوط شود. من با يقين مي دانم که احساس سرما مي کنم، يا درختي را در برابرم مي بينم. اما وحياني بودن يک دين چيزي نيست که بتوان از طريق حواس بي واسطه تجربه کرد. از آن جا که ما نمي توانيم دلايلي يقيني، خواه پسيني، خواه پيشيني براي باور به وحياني بودن يک دين داشته باشيم، اساساً نمي توانيم دلايلي يقيني براي باور به وحياني بودن آن داشته باشيم، و فقط مي توانيم (در صورت امکان) دلايل محتملي براي باور به وحياني بودن آن بياوريم.
دشواري پاسخگويي به مقدمه [٣] پيداست و از گفته هاي نيومن برمي آيد که وي نيز از اين دشواري آگاهي است. با اين همه، او تصميم مي گيرد که با دو مدّعا با اين استدلال شکاکانه درگير شود؛ مدعاي نخست اين است که ما «مي توانيم» دلايلي يقني براي باور به اين نکته داشته باشيم که پيامبري دين الهي مي آورد. مدعاي دوم اين است که ما مي توانيم اين دلايل را داشته باشيم بدون آن که «قادر» باشيم آنها را «عرضه» کنيم؛ يعني بدون اين که بتوانيم براي
[١] ممکن است برخي فيلسوفان خرده بگيرند که چرا قضاياي پسين را با قضاياي حاصل از تجربه حسي يکي گرفته ايد، در حالي که چنين نيست؛ زيرا برخي از قضايا، ضروري و پسيني اند. اما اگر هم چنين قضاياي وجود داشته باشند، ربطي به مسأله ايمان ديني نخواهند داشت، و در بحث کنوني ما مي توانيم فرض بگيريم که قضاياي به اصطلاح پسيني، قضايايي هستند که از طريق تجربه حسي شناخته شده اند.