ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٨٥ - تفسير
ببيند كه از آن خوشش نيايد و در نظرش عجيب جلوه كند بگويد،
اللَّه اللَّه ما شاء اللَّه لا قوّه الّا باللّه
از زيان مصون بماند.
و روايت شده كه پيغمبر ٦ بسيار بود كه حسن و حسين ٨ را بواسطه اين دو سوره تعويذ ميكرد، و بعضى از ايشان گفتهاند كه خداوند سبحان جمع كرد شرور را در اين سوره و آن را بحسد پايان داد تا معلوم شود كه حسد پستترين طبيعتها و صفات ذميمه است، پناه بخدا ميبريم از آن[١].
[١]- اخبار و آثار در مذمّت صفت حسد بسيار است، و بعضى از دانشمندان معاصر كتاب مستقلّى بنام حسد تأليف و طبع نمودهاند، و آثار شوم آن غالبا عايد خود حسود ميشود و براى همين است كه فرموده اند
الحسود لا يسود
، حسود سودى نصيبش نميشود،
الحسد يأكل- الايمان كما تأكل النار الحطب
حسد ايمان را ميخورد و نابود ميكند چنانچه آتش هيزم را ميخورد و خاكستر ميكند،
و كاد الحسد ان يغلب القدر
حسد ميشود كه بر قدر و قضا غلبه كند.
و امّا اينكه اثر شوم حسد غالبا بر خود حسود واقع ميشود، براى نمونه حكايت عجيبهاى كه در تواريخ مسطور و در تفسير اثنا عشرى هم مذكور است مينگارم تا روشن شود.
در عصر موسى هادى عباسى برادر هارون الرشيد در بغداد صاحب نعمتى بود كه يكى از همسايگان او بر وى حسد برده و سعى ميكرد بهرچه ميتوانست براى زوال نعمت از او كوشش ميكرد ولى موفق نمىشد پس باين فكر افتاد كه از راه اتلاف و هلاك خود بلكه ميتواند آن شخص متنعّم و خيّر را نابود كند غلامى به اين منظور خريد و مدّتى او را تربيت كرد وقتى بزرگ و قادر شد امر كرد او را كه بكشد او را بر بام خانه دنباله پاورقى صفحه بعد( محسود تا كسان او آن مرد دولتمند نيكوكار را قصاص كنند باتّهام قتل او غلام او را بسيار نصيحت كرد كه خود را بخيال امرى كه نميدانى محقق شود يا نشود، هر آينه عقلايى نخواهد بود، خلاصه حسود گفت بتو مربوط نيست و حتما بايد اين كار را بكنى عاقبت سه هزار درهم بغلام داد و با كارد و الزام كرد او را، آخر شب عمر خود بيدار مانده و در سحر آن غلام را بيدار و به پشت بام همسايه خوابيده بسمت قبله و گفت عجله كن غلام هم گلوى او را بريده و فرار كرد و باصفهان رفت و روز بعد قضيّه كشف شده و آن شخص نيكوكار ثروتمند را كه مقتول در پشت بام او بود گرفته و باتّهام قتل او بزندان افكندند تا به پرونده قتل رسيدگى و آن شخص را قصاص كنند.
پس بعد از مدّتى يك نفر از مردم بغداد مسافرت باصفهان نمود و در آن بغلام برخورد كرد و جريان قتل را باو گفت، غلام گفت قاتل آن شخص منم و جريان را كاملا تشريح كرد و فورا به بغداد برگشت و بدولت اطلاع داد و آن شخص متّهم و بيگناه را از زندان و تهمت و قتل نجات و خود هم از قصاص معاف گرديد، و خون آن بدبخت حسود كه حسدش موجب شده بود از بين رفت،( فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ).