ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٣٧ - داستان فتح مكه
شدى محبوبتر بود پيش من از اسلام خطاب اگر مسلمان ميشد.
پس پيغمبر ٦ فرمود، برو كه ما ابو سفيان را امان داديم تا اينكه صبح او را نزد من آوريد گويد، چون صبح شد او را بر رسول خدا ٦ وارد كردم، و چون آن حضرت او را ديد فرمود، واى بر تو اى ابو سفيان آيا وقت آن نشده براى تو كه بدانى خدايى جز اللَّه نيست، پس گفت پدر و مادرم به فداى تو چه اندازه تو را بزرگوار و مهربان و بردبار و صله رحم كن گردانيده قسم بخدا كه من دانستم كه اگر با آن خدا خدايان ديگرى بود هر آينه مرا در روز بدر و احد بينياز ميكردند.
پس فرمود واى بر تو اى ابو سفيان هنوز وقت آن نشده كه بدانى من رسول خدايم گفت پدر و مادرم بفدايت امّا اين مطلب پس در دل من از آن چيزيست.
عباس گويد: گفتم باو واى بر تو شهادت بده شهادت حق پيش از آنكه گردنت زده شود، پس شهادت داد، پس پيغمبر ٦ بعبّاس فرمود برو و او را در تنگه گنه گاه نگهدار تا اينكه ارتش و لشكرهاى خدايى بر او عبور كنند.
عباس گويد: پس او را در خطم الجبل تنگه وادى نگه داشته و قبائل بر او قبيله قبيله ميگذشت و او مىپرسيد اينها كيستند و اينها كيستند و من ميگفتم اين قبيله اسلم و اين قبيله جهنيه و اين فلان قبيله است تا پيغمبر خدا ٦ در هنگى كه پرچم سبز داشتند از مهاجرين و انصار گذشت در حالى كه غرق در اسلحه و آهن بودند و جز چشمشان چيزى از ايشان ديده نمىشد.