ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٣٤ - داستان فتح مكه
پس ابو سفيان بر در مسجد ايستاده و گفت آى مردم من پناه دادم قريش را سپس شترش را سوار شد و آمد بمكّه و چون وارد شد بر قريش گفتند چه خبر است قصه را بايشان گفت، گفتند على بن ابى طالب تو را بازى داد آنچه گفتى ما را بينياز نكند، گفت بخدا قسم غير از اين چارهاى نيافتم گويد: پس رسول خدا ٦ دستور تجهيز و حركت براى جنگ مكّه را داده و امر فرمود مردم مهيّا شوند و گفت بار خدايا خبر حركت ما را از قريش مخفى بدار تا اينكه ناگهان در بلاد آنها وارد شويم.
حاطب بن ابى بلتعه اين حركت را براى قريش نوشت و بوسيله زنى براى آنها فرستاد، و جبرئيل برسول خدا ٦ خبر داد پيغمبر ٦ حضرت على و زبير را فرستاد تا آن نامه را از آن زن گرفتند و اين قضيّه در سوره ممتحنه گذشت.
آن گاه پيغمبر ٦ جناب ابو ذر غفارى را بجاى خود در مدينه گذاشت و بقصد مكّه ده روز از ماه رمضان گذشته حركت نمود در سال هشتم، از هجرت با ده هزار نفر از مسلمانها و چهار صد نفر سواره و هيچ كس از مسلمانها از مهاجرين و انصار تخلّف نكرد، و ابو سفيان حارث بن عبد- المطلب و عبد اللَّه بن اميّه بن مغيره در محلّى بين مكه و مدينه بنام نيق العقاب برخورد كردند با رسول خدا ٦ پس التماس كردند كه بر آن حضرت داخل شوند پس حضرت آنها را اجازه نداد، پس امّ سلمه با پيغمبر ٦ در باره آنها شفاعت كرد و گفت اى رسول خدا، پسر عموى تو و پسر عمّه تو و داماد تو است فرمود نيازى براى من بآنها نيست امّا پسر عموى من او همان كس است كه هتك حرمت و عرض من نمود و امّا