ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٨٢ - قصه اصحاب الفيل
پاداشتند، پس شروع كردند آنها را سنگ باران كردند و وقتى يكى سنگ بر سر آنها ميانداخت ميگذشت و پرنده ديگرى ميآمد و هيچ سنگى از سنگهاى آنها بر شكمى نخورد مگر اينكه آن را پاره كرد، و به استخوانى اصابت نكرد مگر اينكه آن را سوراخ نموده و خاك نمود، و ابو يكسوم ابرهه كه سنگى بر بدنش خورده بود از جا جسته و پا بفرار گذاشت ولى در هر زمانى كه وارد ميشد قطعهاى از بدن او جدا و پاره شده و بر زمين مىافتاد تا موقعى كه به يمن رسيد چيزى از او باقى نمانده بود، پس چون بيمن رسيد سينهاش شكافته و شكمش پاره و هلاك شد و هيچ كس از اشعريها و خثعم را بلا و آسيبى نرسيد، و در اين باره حضرت عبد المطلب ٧ رجز خوانده و بر حبشه نفرين ميكرد و ميگفت:
|
يا ربّ ارجو لهم سواكا |
يا ربّ فامنع منهم حماكا |
|
پروردگار من براى دفع آنها جز تو اميد بكسى ندارم، پروردگار من بازدار از ايشان حمايت خود را.
|
انّ عدو البيت من عاداكا |
انّهم لم يقهروا قواكا |
|
البتّه دشمن خانه آنست كه با تو دشمنى كند قطعا ايشان غلبه نكنند قوا و نيروى تو را.
گويد: و اين سنگها به هيچ كس اصابت نكرد مگر اينكه او را هلاك نمود و به تمام افراد لشكر او هم اصابت نكرد بلكه عده از آنها بيرون رفته و پا بفرار گذاشتند و از همان راهى كه آمده بودند برگشتند و از نفيل دليل راهشان ميپرسيدند تا آنها را براه هدايت كند، و در اين معنى نفيل سرود:
|
ردينه لو رأيت و لن ترينه |
لدى جنب المحصب ما رأينا |
|