ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٣٦ - داستان فتح مكه
اين همه آتش كند صدايش را شناختم و گفتم اى ابو حنظله و مقصودم ابو سفيان بود، پس او گفت ابو الفضل تويى گفتم بلى گفت پدر و مادرم بفداى تو چه خبر دارى گفتم اين رسول خدا ٦ از پشتسر كه با ده هزار از مسلمين ميآيند كه شما تاب مقاومت با آنها را نداريد، گفت پس بچه چيز امر ميكنى گفتم رديف من بر اين قاطر سوار شو تا برايت از رسول خدا ٦ امان بگيرم، قسم بخدا كه اگر بر تو دست يابد گردنت را خواهد زد، پس رديف من سوار شد پس من ركاب ميزدم و بهر آتش كه از آتشهاى مسلمين ميگذشتم ميگفتند اين عموى رسول خدا ٦ است كه بر قاطر رسول خدا سوار است تا گذشتم از آتش عمر بن خطّاب، پس عمر گفت اى ابو سفيان الحمد للَّه الذى امكن منك بغير عهد و لا عقد شكر خدا را كه بدون عهد و پيمانى بر تو دست يافتيم سپس بشتاب بسوى رسول خدا دويد و من زدم قاطر را تا اينكه بدرب قبّه و خيمه رسول خدا ٦ رسيده و از عمر سبقت گرفتم، پس عمر داخل شد و گفت اى رسول خدا اين ابو سفيان دشمن خداست كه خدا بدون عهد و پيمانى ما را بر او غلبه و ظفر داده و متمكّن نمود، پس مرا واگذاريد تا گردن او را بزنم، پس من گفتم اى رسول خدا من او را پناه دادم سپس نشستم در كنار رسول خدا ٦ و سر مباركش گرفته و گفتم قسم بخدا هيچكس جز من با آن حضرت در اين روز او را نجات ندهد پس چون عمر زياد چونه زد و كشتن ابو سفيان را خواست، من گفتم آرام باش اى عمر قسم بخدا كه تو نميخواهى ابو سفيان را بكشى مگر اينكه او مردى از فرزندان عبد مناف است و اگر او از عدى بن كعب بود تو اين اصرار را نمى كردى گفت ساكت اى عباس قسم بخدا كه هر آينه اسلام تو در روزى كه مسلمان