ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٤٨ - تفسير
و برخى گفتهاند كه تبّت اوّل خبر است و معنايش اينست كه او هرگز دو دست ابو لهب تحصيل و كسب خير نكرد و با اين وضع خودش زيانكار است يعنى در هر حال زيانكار است.
و ابو لهب پسر عبد المطلب عموى پيامبر ٦ بود و نسبت بآن حضرت سرسختانه عداوت و دشمنى ميورزيد.
طارق محاربى گويد: من در بازار ذى المجاز ميگذشتم كه ناگهان جوانى زيبا ديدم كه ميگفت اى مردم بگوئيد لا اله الّا اللَّه تفلحوا، لا اله الّا اللَّه بگوئيد تا رستگار شويد و ديدم در اين حال مردى پشت سر او ميرود و باو سنگ ميزند كه از ساق و پى پاى او خون ميآيد، و ميگويد، اى مردم او دروغگوست باور و تصديقش نكنيد، پس گفتم اين جوان كيست، گفتند اين محمد ٦ است گمان ميكند كه او پيامبر است و اين هم عموى او ابو لهب كه مىپندارد كه او دروغگوست.
و خداوند سبحان فقط كنيه او را ياد كرد و اسم او را نبرد چون كنيه بر او غالب بود و بعضى گفتهاند براى اينكه چون اسم او عبد العزى بود خداى سبحان كراهت داشت كه او را نسبت بعزّى دهد و اينكه او واقعا بنده آن نبود و فقط عبد اللَّه است.
مقاتل گويد: بلكه اسم او ابو لهب كنيه او بود و او را ابو لهب ناميدند براى خوشگلى او و زيبايى صورت او و دو گونه او مانند دو شعله آتش مى درخشيد[١].
[١]- ابو لهب لعنه اللَّه با خباثت و رجاست و عداوتش نسبت به مقام رسالت ارواحنا له الفداء سه كار عجيب در عمرش نموده كه از او بسيار عجيب( دنباله پاورقى از صفحه قبل:
است، ١- وقتى آمنه دختر وهب وضع حمل نمود و حضرت محمد ٦ بدنيا آمد كنيز ابو لهب دوان دوان پيش او آمد و گفت، آمنه از عبد اللَّه برادرت پسر آورده از شادى آن كنيز را آزاد و باو احسان نمود.
٢- وقتى قريش جدّا تصميم گرفتند كه حضرت رسول را بقتل رسانند با خود گفتند گرچه ابو لهب با ما و دشمن محمد است امّا باز هم خويشاوندى و عرق رحمى نميگذارد كه در جلوى چشم او ما محمد را بكشيم ابو سفيان گفت من فكرى براى اين كردهام بخواهرم ام جميل كه عيال اوست ميگويم فردا صبح ابو لهب را در منزل مشغول و سرگرم كند تا ما محمد را بكشيم كه او حاضر نباشد گفتند نقشه بسيار خوبى است، پس ابو سفيان جريان را به خواهرش گفت او هم اطمينان داد، پس در وقت صبح محاصره كردند آن حضرت را و ابو لهب كه عادتش همه روز شكار رفتن بود خواست از منزل بيرون آيد ام جميل سر راه بر او گرفت و بر لطايف الحيل زنانه او را مشغول بمنادمت و ميگسارى نمود، و نزديك بود كه قريش كار خود را انجام دهند كه حضرت ابو طالب ٧ مطلب را فهميد كه ابو لهب در ميان قريش نيست فورا فرزندش حضرت على ٧ را خواست و گفت بعجله ميروى در منزل عمويت ابو لهب اگر در را باز كردند كه خوب و اگر باز نكردند در را بشكن و داخل شو و عمويت را در هر حال ديدى بگو من كان له مثلك عين فى القوم فليس بذليل كسى كه مانند تو را در ميان مردم دارد بيچاره نيست و جريان را بگو، پس حضرت على ٧ بشتاب آمد و ديد درب منزل ابو لهب بسته است و در را كوبيد زن او ام جميل ملعونه آمد و گفت كيست گفت منم على بن ابى طالب و با عمويم كار دارم گفت( اكنون عمويت مشغول است و نميشود، پس در را شكست و وارد شد- ابو لهب لعنه اللَّه تا چشمش بعلى افتاد از جا پريد و گفت پسر برادرم چه خبر است فرمود، پدرم ابو طالب گفت من كان مثلك عين فى القوم، فليس بذليل، و جريان را گفت و اينكه اگر دير كنى رسول خدا بدست قريش كشته مى شود، پس كمان و شمشير خود را برداشت كه بيايد ام جميل سر راه بر او گرفت و گفت گوش بحرف على نده ابو لهب چنان سيلى بصورت زنش زد كه چشمش از كاسه در آمد و بعد از سه روز بجهنم رفت، پس خود را بقريش رسانيد در وقتى كه ميخواستند همگى بآن حضرت حمله كنند فريادى زد و صداى شير آساى خود را كه دل شير را ميلرزانيد بلند و گفت اگر از دور محمد متفرّق نشويد من باو ايمان آورده و حساب همه شما را ميرسم، پس قريش از ايمان ابو لهب ترسيده و عذر خواسته و پراكنده شدند.
٣- در شبى كه قريش منزل آن حضرت را محاصره كردند كه او را بقتل آورند ابو لهب مانع شد و گفت در اين خانه كودك خرد سالست نبايد شبانه داخل شويد صبر كنيد صبح شود آن وقت وارد خانه شويد كه بچّهها ناراحت نشوند.
( مترجم)