ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٨٣ - قصه اصحاب الفيل
اى ردينه اگر ديده بودى آنچه ما در كنار سنگ زدن (رمى الجمار) ديديم
|
حمدت اللَّه اذ عاينت طيرا |
و خفت حجاره تلقى علينا |
|
خدا را شكر ميكردى آن گه كه پرندگان را ميديدى و ميترسيدى سنگى را كه بر ما ميافكندند.
|
و كلّ القوم يسائل عن نفيل |
كان علىّ للحبشان دينا |
|
و تمام مردم از نفيل سؤال ميكردند كه گويا بر ذمه من براى حبشىها وام و دينى دارند.
مقاتل بن سليمان گويد: علت اينكه اصحاب فيل براى ويرانى مكّه آمدند اين بود كه چند نفر از جوانان قريش بعزم تجارت بزمين حبشه رفتند، پس سير كردند تا به نزديكى ساحل دريا رسيدند و در شنزارى از شنزارهاى معبد و كليسايى براى نصارى ديدند كه قريش آن را هيكل ميناميد و نجاشى و اهل حبشه آن را ما سرخشان ميگفتند، پس آن گروه منزل كردند و در آنجا هيزم جمع كرده و آتش كردند و گوشتى خريده و كباب كردند، و چون رفتند آتش را همانطور كه بود گذاردند در يك روزى كه باد تند ميوزيد پس باد آتش را بكنيسه برده و هيكل را بآتش كشيد، و چون نجاشى شنيد در خشم شده و ابرهه را براى ويرانى كعبه اعزام نمود.
عياشى باسنادش از هشام بن سالم از حضرت ابى عبد اللَّه ٧ روايت كرده كه فرمود، خداوند بر اصحاب فيل پرندهاى فرستاد مانند خطاف (پرستو، چلچله) و مانند آن كه در منقار آن سنگى بود مانند عدس، پس در آسمان محاذى و برابر سر مردان ايستاده، پس سنگ را بر سر او انداخته كه از دبر (ضد ما فوق او) بيرون آمده و فورا هلاك