ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٦ - اوصاف متصديان ناشايستهء حمايت از جان و مال مردم ١ - بدور خود مى پيچند
< شعر > اندك اندك روى سرخش زرد شد اندك اندك خشك شد چشم ترش وسوسه و انديشه بر وى در گشاد راند عشق لاابالى از درش اندك اندك شاخ و برگش خشك شد چون بريده شد رگ بيخآورش اندك اندك گشت عارف خرقه دوز رفت وجد حالت خرقه درش عشق داد و دل برين عالم نهاد در برش زين پس نبايد دلبرش خواجه مى گريد كه ماند از قافله ليك مى خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لا جرم سرگين خر شد عنبرش ملك را بگذاشت بر سرگين نشست عاقبت شد خرمگس سرلشكرش خرمگس آن وسوسه است و آن خيال كه همى خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و وا نايد از اين وا نمايم شاخهاى ديگرش < / شعر > [١] اينست معناى واگذارشدن آدمى به نفس خويشتن [ در اين مبحث خود طبيعى را براى مفهوم نفس انسانى پستگرا بكار مى بريم ] ١ - سيم و زر دنيا كه تنها وسايلى محدود براى ادارهء زندگى است ، راهزن انسان راهرو مى گردد ، زيرا خود طبيعى پول را در هر شكلى كه باشد معشوق قرار مى دهد و كارى با آن ندارد كه از كجا بدست آمده است و در چه چيزى بايد استخدام شود . بدين ترتيب ، ارزشهاى كمال مطلق بريده مى شود و بر پديده اى كه داراى ارزش اعتبارى است و به علت نابخردى خودمحوران مى تواند همه ارزشهاى ذاتى را در هم بريزد ، عشق مى ورزد . اين يكى از مختصات واگذاشته شدن به خود طبيعى است .
٢ - آنانكه به خود طبيعىشان واگذاشته شدهاند ، از يكى از اساسى - ترين اركان حيات معقول بىبهرهاند ، اين ركن اساسى عبارتست از عشق متكى به عقل سليم و وجدان فعال و فطرت كه با قرارگرفتن آدمى روياروى جمال و جلال مطلق به وجود مى آيد و تا رسيدن عاشق به آن معشوق حقيقى
[١] ديوان شمس تبريزى صفحهء ٤٩١ غزل ١٢٥٥