ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٩ - ١٥ - در بارهء چيزى كه از روى نادانى انكارش كرده است نه دانشى ديگر سراغ دارد و نه نظرى از ديگر صاحبنظران
خصومت انسان جاهل به آنچه كه نمى داند تاريخى مساوى تاريخ بشرى دارد انسان نادان براى درك واقعيات يك بعد بيشتر ندارد و آن حواس معمولى او است ، حتى به شرط آنكه محصول آن حواس تضادى با عقايد پيشساخته و پرداختهء او نداشته باشد ، و در صورت تضاد ، فورا دست به كلىبافى زده خواهد گفت « آرى حواس ما بجهت خطاهائى كه مرتكب مى شوند ، قابل اطمينان نيستند در صورتى كه ثابت شده است كه حواس در ارتباط با اشياء عينى با درنظرگرفتن همهء موقعيتهاى حواس و فواصل و ساير خصوصيتهاى مربوط به حواس و شيئى محسوس ، خطا نمى كند ، بلكه صحت و خطا از قضيه سازى سرچشمه مى گيرند كه مربوط به نيروى قضيه سازى ذهن ميباشد . بهمين جهت است كه براى نادانان محدودنگر اين دو جمله » براى من مطرح نيست « و » واقعيتى ندارد « بيش از يك معنا ندارد و آن اينست كه واقعيت منحصر در آنست كه زحمت بكشد و بيايد در برابر حواس و خواستههاى من دست بسينه بايستد تا من آنرا بپذيرم براى اينان شنيدن اين كه دانش و بينشى ديگر جز آنكه تو دارى يا ادعا ميكنى وجود دارد ، معنايى پوچتر از نفى هستى آنان دارد . براى اينان شنيدن اين كه دانايان و جهانبينان و يا قضاتى ديگر وجود دارند كه آراء و نظرات ديگرى در بارهء اين مسائل دارند ، تلختر از شنيدن خبر مرگ محبوبترين معشوق است كه به گوش عاشق دلباخته برسد . مطلقى كه در درون اين شكستخوردگان » حيات معقول « روييده و شاخه داده و برگها به وجود آورده است ، آسيبناپذيرتر از آن است كه همهء واقعيات جهان هستى دست به دست همديگر داده بهمراه همهء متفكران واقعنگر كمترين تزلزلى در آن مطلق ساخته شده وارد نمايند .
٣٣ - و ان اظلم عليه امر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه ( در آن هنگام كه در تاريكى و ابهام مسئله اى فرو رفت و نادانى خويش را دريافت ، جهل شناخته شدهء خود را از ديگران مى پوشاند )