ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٩١ - مطلب چهارم
شوم ساعت كه شدم بر تو پديد اى خنك آن كس كه روى تو نديد بى جنايت بى گنه بى بيش و كم ملحدان جايز ندارند اين ستم ميجهد خون از دهانم با سخن اى خدا آخر مكافاتش تو كن هر زمان مى گفت او نفرين نو اوش مى زد كاندرين صحرا بدو زخم دبّوس و سوار همچو باد مى دويد و باز بر رو مى فتاد ممتلى و خوابناك و سست بد پا و رويش صد هزاران زخم شد تا شبانگه مى كشيد و مى گشاد تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد زو بر آمد خوردهها زشت و نكو مار با آن خورده بيرون جست از او چون بديد از خود برون آن مار را سجده آورد آن نكو كردار را سهم آن مار سياه زشت و زفت چون بديد آن دردها از وى برفت گفت تو خود جبرئيل رحمتى يا خدايى كه ولىّ نعمتى اى مبارك ساعتى كه ديديم مرده بودم جان نو بخشيديم اى خنك آن را كه بيند روى تو يا در افتد ناگهان در كوى تو تو مرا جويان مثال مادران من گريزان از تو مانند خران خر گريزد از خداوند از خرى صاحبش در پى ز نيكو گوهرى نز پى سود و زيان مى جويدش ليك تا گرگش ندرد يا ددش اى روان پاك بستوده تو را چند گفتم ژاژ و بيهوده تو را اى خداوند و شهنشاه و امير من نگفتم جهل من گفت آن مگير شمّه اى زين حال اگر دانستمى گفتن بيهوده كى تانستمى بس ثنايت گفتمى اى خوش خصال گر مرا يك رمز مى گفتى ز حال ليك خامش كرده مى آشوفتى خامشانه بر سرم مى كوفتى شد سرم كاليوه عقل از سر بجست خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است عفو كن اى خوب روى و خوب كار آنچه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمى رمزى از آن زهرهء تو آب گشتى آن زمان گر تو را من گفتمى اوصاف مار ترس از جانت بر آوردى دمار مصطفى فرمود گر گويم براست شرح آن دشمن كه در جان شما است