ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٢ - مى توان گفت اساسىترين بعد اين جهان هستى ، معبد بودن آنست
اينست كه معبد بودن اين جهان را درك كنند ، همان گونه كه حسّ گرايى افراطى اهل حسّ مانع از آن است كه آنان به درك معقولات نائل گردند و از عشقهاى سازنده به واقعيّات فوق محسوسات جزئى و زود گذر بهره مند شوند . در صورتى كه اگر با اندك بينائى عميق در اين جهان بنگريم و « بارى بهر جهت » را كنار بگذاريم و وحشت از نفوذ در اعماق مسائل را بخود راه ندهيم ، با كمال وضوح خواهيم ديد كه بدون اعتراف به وجود بعدى در اين جهان بنام معبد بودن آن ، كه موجب شفّاف بودن اين جهان مى گردد ، چنان تيره و تاريك است كه آدمى هيچ چيز را نمى تواند در اين جهان ببيند . هر انسان آگاهى كه توانسته باشد به قلعههاى عالى علم و معرفت صعود نمايد ، مى فهمد كه هستى خود بخود و بدون فروغى كه از ماوراى طبيعت بر آن مى تابد ، ظلمتكده ايست كه نه قابل شناخت است و نه شايستگى تكيه گاه بودن را دارد و نه ارزشى را مى توان در آن به اثبات رسانيد .
شناخت جهان بدون درك فروغى كه از ماوراى طبيعت بر آن مى تابد ، امكان پذير نيست ، زيرا - < شعر > زين پرده ترانه ساخت نتوان وين پرده بخود شناخت نتوان < / شعر > نظامى گنجوى و در ابيات زير نيز آمده است :
< شعر > كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پردهها برداشتى هر چه گوئى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان آفت ادراك آن قال است و حال خون بخون شستن محالست و محال < / شعر > مولوى و امّا اين كه جهان بدون فروغ مزبور قابليّت تكيه گاه بودن را ندارد ، بدان جهت است كه بر فرض مزبور هيچ اصل و قانون و هيچ حقيقت ثابتى ما فوق آنچه كه در جريان است ، وجود ندارد ، تا بتواند تكيه گاهى براى حيات معقول انسانى بوده باشد .
و با نظر به اين كه ارزشهاى حقيقى و قابل استناد براى زندگى آدمى احتياج به مطلوبيّت و محبوبيّتهاى ما فوق خواستههاى غرايز حيوانى دارد ، لذا بدون پذيرش فروغ ماوراى طبيعى ، طرح ارزشهاى و الا هم بى معنى خواهد بود .