ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٦ - غائلهء پر سر و صداى عقل زن و عقل مرد
مولانا جلال الدين :
< شعر > از رهبرى عقل بجائى نرسيديم پيچيده تر از راه بود راهبر ما عقل بند رهروان است اى پسر آن رها كن ره عيانست اى پسر آن نمى دانست عقل پاى سست كه سبو دائم ز جو نايد درست عقل تو از بس كه باشد خيره سر هست عذرت از گناه تو بتر عقل جزئى همچو برقست و درخش در درخشى كى توان شد سوى رخش عقل رنجور آردش سوى طبيب ليك نبود در دوا عقلش مصيب عقل را خط خوان اين اشكال كرد تا دهد تدبيرها را زان نورد عقل جزئى عقل استخراج نيست جز پذيراى فن و محتاج نيست لا ابالى عشق باشد نى خرد عقل آن جويد كز آن سودى برد عقل را هم آزمودم من بسى زين سپس جويم جنون را مغرسى او ز شر عامه در خانه شد او ز ننگ عاقلان ديوانه شد آزمودم عقل دور انديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را آنكه در عقل و گمان هستش حجيب گاه پوشيده است گه بدريده جيب عقل را خود با چنين سودا چه كار كر مادرزاد را سرنا چكار آن زمان چون عقلها در باختند بر رواق عشق يوسف تاختند عقلشان يكدم ستد ساقى عمر سير گشتند از خرد باقى عمر عقل محجوبست و جانهم زين كمين من نمى بينم تو ميتانى ببين غرق گشته عقلهاى چون جبال در بحار وهم و گرداب خيال ون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروغش اى فضول < / شعر > و انديشه اى كه حاكميت بر انديشههاى منطقى و عقلى محض دارد - < شعر > چو در دل پاى بنهادى بشد از دست انديشه ميان بگشاد اسرار و ميان بربست انديشه < / شعر >