ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٧٩ - ٧ - انگيزههاى عقلانى، غير انگيزه احساس است
صورت پيروز و سعادتمند، (به عقيده خودتان) هستيد، و آن در صورتى است كه ما را شكست دهيد، حال كه چنين است ما در انتظار بدبختى شما هستيم، ولى شما نسبت به ما جز مايه مسرت و خوشبختى را نمىتوانيد انتظار داشته باشيد.
پس تفاوت اين دو منطق اين شد كه يكى ثبات قدم و پايدارى در جنگ را بر مبناى احساس پى نهاده و آن يكى از دو فايده محسوس برخوردار است كه عبارت است از ستايش مردم و راحت شدن از شر دشمن ، البته همين نفع محسوس هم در صورتى است كه از مرحله آرزو تجاوز نموده و در خارج محقق شود، و اما اگر محقق نگردد، مثلا يك طرفش كه ستايش مردم بود، مردم او را ستايش نكنند و قدر و قيمت جهاد را ندانند، مردمى باشند كه خدمت و خيانت در نظرشان يكسان باشد و يا خدمتى كه او به خاطر آن خود را به هلاكت انداخت خدمتى باشد كه فهم مردم به هيچ وجه آن را درك نكند و همچنين خيانت و خدمت طورى باشد كه براى هميشه از نظر مردم پنهان بماند و همچنين در طرف ديگر قضيه، يعنى نابود كردن دشمن، استراحتى از نابودى او احساس نكند، بلكه در اين ميان تنها حق باشد كه از هلاكت دشمن بهره مىبرد، در اين صورت جز خستگى و ناتوانى براى او اثرى نخواهد داشت.
و همين مواردى كه شمرديم خود اسبابى است كه در تمامى موارد بغى و خيانت و جنايت دست در كارند، آن كسى كه خيانت مىكند و حرمتى براى قانون قائل نيست منطقش اين است كه مردم قدر خدمت او را نمىدانند و با سپاسى معادل و برابر، خدمتش را تلافى و جبران نمىكنند، در نظر مردم هيچ فرقى بين خادم و خائن نيست بلكه افراد خائن وضع و حال بهترى دارند، آن كسى هم كه به ظلم و جنايت دست مىزند منطقش اين است كه من اين كار را مىكنم و از كيفر قانون فرار مىكنم، چون قواى پليس كه نگهبان قانونند نمىتوانند از جنايت من خبردار شوند، مردم هم كه شامه تشخيص جانى از غير جانى را ندارند، در نتيجه هيچ بويى نمىبرند كه مرتكب فلان جنايت وحشتناك منم، آن كسى هم كه در اقامه حق و قيام عليه دشمنان حق كوتاهى نموده، و با آن دشمنان مداهنه و سازش مىكند، براى اين شانه خالى كردنش عذر مىآورد كه قيام بر حق، آدمى را در نظر مردم خوار مىكند و در دنياى امروز به ريش آدم مىخندند و مىگويند: اين آقا را ببين مثل اينكه از دورانهاى قرون وسطايى و از عهد اساطير به يادگار مانده و اگر در پاسخشان سخن از شرافت نفس و طهارت باطن به ميان آورى مىگويند: برو بابا شرافت نفس به چه كار مىآيد، وقتى شرافت و طهارت باطن به جز گرسنگى و ذلت در زندگى ثمرهاى نداشته باشد هفتاد سال بعد از اين هم نباشد!، اين منطق پيروان حس است.