ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١١٤ - رواياتى در باره شان نزول آيه كريمه و لا تحسبن الذين قتلوا
دستور داد تا براى جهاد در بدر بيرون شوند، چون ابو سفيان اعلام جنگ داده بود، ولى شيطان هواداران انسى خود را وادار كرد در بين مردم بروند و آنان را از ابى سفيان بترسانند، شيطانهاى انسى به مردم گفتند (زنهار از جاى خود تكان مخوريد و حاضر به جنگ مشويد كه) ابو سفيان لشكرى جمع كرده كه به هر جا وارد شوند مثل شب روى زمين را سياه مىكنند، منتظرند كه دستشان به شما برسد و همه شما را از پا در آورده و دار و ندارتان را غارت كنند.
و خداى تعالى مسلمانان را از تهديد آن شيطانها حفظ نموده دعوت خدا و رسولش را پذيرفتند و با هر چه سرمايه كه داشتند بيرون شدند، به اين فكر كه اگر در بدر به ابى سفيان برخورديم كه چه بهتر، چون به همين منظور بيرون مىشويم، و اگر بر نخورديم با سرمايههاى خود از بازارى كه همهساله در بدر تشكيل مىشود جنس مىخريم، چون در آن تاريخ در هر سال يك بار بازارى در بدر تشكيل مىشد و مردم در آن موسم به بدر مىآمدند، و حاجات خود را مىخريدند، و جنس خود را مىفروختند، همين كار را كردند ولى در آن ايام ابو سفيان و هوادارانش به بدر نيامدند، و اتفاقا ابن حمام از كنار جمعيت مسلمانان گذشت، پرسيد اينها كيانند؟ گفتند: رسول خدا ٦ و اصحاب او است كه منتظر ابو سفيان و هواخواهان قريشى اويند، از آنجا نزد قريش آمد و جريان را به اطلاع آنها رسانيد، ابو سفيان ترسيد و به مكه برگشت، رسول خدا ٦ هم با نعمتى و فضلى از خدا از بدر به مدينه برگشت و اين غزوه جزء غزوات شمرده شده، به نام غزوه جيش سويق كه در شعبان سال سوم هجرت اتفاق افتاد[١].
مؤلف قدس سره: الدر المنثور اين روايت را از غير اين طريق نيز نقل كرده[٢]، و صاحب مجمع البيان آن را بطور مفصل در مجمع از امام باقر ع آورده، و در نقل او آمده كه اين آيات در باره غزوه بدر صغرا نازل شده و مراد از جيش سويق، جيش ابى سفيان است كه با لشكرى از قريش و بارهايى از سويق (بلغور) بيرون آمدند و در خارج مكه پياده شدند و همان سويق را آذوقه خود كردند و وقتى از بر خورد با مسلمين در بدر دچار وحشت شدند، به مكه برگشتند، و مسلمانان به عنوان استهزاء، لشكرشان را لشكر سويق ناميدند[٣].
باز در همان كتاب است كه نسايى و ابن ابى حاتم و طبرانى، به سندى صحيح از عكرمه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: وقتى مشركين از جنگ احد برگشتند به
[١] ( ١ و ٢) الدر المنثور ج ٢ ص ١٠١.
[٢] ( ١ و ٢) الدر المنثور ج ٢ ص ١٠١.
[٣] مجمع البيان ج ٢- ١ ص ٥٤٠.