ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٤٨٨ - ضرورتها و موجبات جواز متعه در آغاز، در زمان عمر و پس از او تا زمان حاضر وجود داشته است
و نسبت نبوده، بلكه منظور اين بوده كه با ملحق كردن فلان پسر به خود نيروى خود را تقويت كنند، و جمعيت خانواده خود را- عليه دشمن- بيشتر سازند، و براى اثبات ادعاى خود استناد مىكردند، به اينكه من با مادر اين پسر زنا كردهام، حتى از اين استناد در مورد زنان شوهردار نيز پروايى نداشتند، و اما كنيزان مورد رغبت مردان و مخصوصا اقوياى آنان نبودند، و زناى با كنيزان و معاشقه و اختلاط با آنان را عيب و ننگ مىدانستند، و تنها كارى كه با كنيزان مىكردند اين بود كه آنان را در اختيار سايرين مىگذاشتند، تا زنا بدهند، و براى مولاى خود پول بياورند.
دليل بر اين گفته ما داستانهايى است كه در كتب سير و آثار در خصوص الحاق آمده مانند قصه معاويه پسر ابو سفيان، كه زياد بن ابيه را به پدر خود ابو سفيان ملحق كرد، و ادعا كرد كه پدر من با مادر وى زنا كرده، و وى فرزند پدر من است، و بر ادعاى خود شهودى را هم اقامه كرد، و از اين قبيل قصههايى كه نقل شده.
بله چه بسا استشهاد شود بر گفته آن مفسر- كه زناى با احرار در جاهليت اندك بوده- به گفتار هند- جگر خوار- به رسول خدا ٦ هنگامى كه مىخواست با آن جناب بيعت كند، وى در آن حال گفته بود: مگر زن آزاد زنا مىدهد؟ ليكن اين استشهاد درست نيست، زيرا اگر او چنين سخنى را گفته باشد، دليل بر گفتار آن مفسر نمىشود، چون در آن هنگام هند غير اين سخن را نمىتوانسته بگويد، اگر به راستى بخواهيم هند را بشناسيم، بايد بديوان حسان بن ثابت مراجعه نموده در اشعارى كه وى بعد از جنگ بدر و احد در هجو هند سروده دقت كنيم، تا حقيقت براى ما كشف شود، و اين مفسر از اشتباه در آيد.
وى سپس به خلاصه گيرى از احاديث و رفع تعارضى كه به نظرش رسيده پرداخته، و آن گاه مىگويد: در منطق اهل سنت دليل عمده بر حرمت متعه سه دليل است، اول همان كه توجه كرديد، گفتيم جواز متعه با صريح و حد اقل با ظاهر قرآن يعنى آياتى كه مربوط به احكام نكاح و طلاق و عده است منافات دارد.
دوم با احاديثى كه بر حرمت هميشگى آن تصريح مىكند.
و سوم نهى عمر از آن است كه وى در منبر در حضور عامه مسلمين به تحريم خود اشاره كرد، و صحابه كه پاى منبر نشسته بودند تحريم او را امضا نموده احدى اعتراض نكرد، و معلوم است كه اگر متعه حلال بوده و عمر حلال خدا را حرام كرده بود صحابه ساكت نمىشدند، و با اينكه مىدانيم هر جا از او اشتباه مىديدند تذكر مىدادند در چنين مسالهاى دست از او بر نمىداشتند، و حاضر نبودند او را بر كار منكرش بدون نهى از منكر باقى بگذارند.