مثالهاى زيباى قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٤ - سعيد بن جبير به هنگام مرگ
حجّاج خشمگينانه و شكست خورده دستور مىدهد سرش را بر روى زمين از تنش جدا كنند و سعيد كه مرگ را به بازى گرفته بود، با آرامش خاطرى بىنظير اين كلام خدا را زمزمه مىكند كه: «مِنْهَا خَلَقْناكُمْ وَ فِيهَا نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْتارَةً اخْرَى»؛ ما شما را از زمين آفريديم و در آن باز مىگردانيم و بار ديگر (در قيامت) شما را از آن بيرون مىآوريم. [١]
حجّاج بىاختيار فرياد مىزند: «گردنش را بزنيد و ما را از شرّ او راحت كنيد».
سعيد در آخرين لحظه عمرش با خدايش سخن مىگويد و از او مىخواهد: «اللّهُمَ لَا تُسَلِّطْهُ عَلَى احَدٍ بَعْدى»؛ پروردگارا! پس از من حجّاج را بر هيچ كس مسلّط مفرما. و لحظهاى بعد به ديدار پروردگارش نايل آمد. نفرين سعيد مستجاب شد و گريبان حجّاج را گرفت تا جايى كه بدنش سرد مىشد و همواره مىلرزيد آنقدر احساس سرما مىكرد كه دستهايش را داخل آتش قرار مىداد؛ ولى باز هم مىلرزيد! يكى از بزرگان به ديدنش آمد، حجّاج گفت: «برايم دعايى بكن» آن شخص گفت: «مگر نگفتم اين قدر جنايت مكن! اين نتيجه آن جنايات توست».
حجّاج گفت: «نمىگويم دعا كن تندرست و سالم شوم، بلكه دعا كن بميرم تا از اين وضع نجات يابم». [٢] براستى چنين است كه امنيّت و آسايش و آرامش در اين دنيا از آن مؤمنان است نه منافقان؛ چه دين خدا تنها براى امور مربوط به آخرت نيست، بلكه ناظر به زندگى اين دنيا نيز هست.
[١]- سوره طه، آيه ٥٥.
[٢]- سفينة البحار، ماده سَعَدَ.