مثالهاى زيباى قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٤٧ - فلسفه مثل
اين حوادث كه همان «امر» و فرمان الهى است، گاهى از درون جسم انسان برمىخيزد كه در اين هنگام اين انسان مغرور با كوچكترين حادثهاى، تسليم مىشود؛ مثلًا اگر قسمتى از خون در يكى از رگهاى بدن انسان لخته شود و اين حالت ادامه يابد تا اينكه به رگهاى ورودى قلب سرايت كرده، رگ را مسدود سازد، ناگهان ايست قلبى ايجاد مىشود و سبب سكته قلبى مىگردد، همچنين اگر اين لخته به سمت مغز حركت كند و در رگهاى منتهى به مغز متوقّف شود، باعث ايست مغز مىشود و يكباره، يا نيمى از بدن انسان فلج مىشود، يا از دنيا مىرود.
از اين آسانتر گاهى خداوند اين مأموريّت را به يك سلول از ميليونها سلولى كه در بدن انسان وجود دارد وا مىگذارد. اين سلول خارج از برنامه به توليدمثل و تكثير مىپردازد؛ به گونهاى كه يك سلول به دو عدد تبديل مىشود و دو سلول به چهار عدد و چهار سلول به هشت و هشت سلول به شانزده و ... ناگهان تبديل به يك غدّه سرطانى شده، به سرعت در بدن ريشه مىدواند و سرانجام پس از چندى، انسان را از پاى در مىآورد «فَجَعَلْناهُ حَصيداً كَانْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ» به گونهاى كه گويا سالها مرده است! آرى؛ به همين سادگى انسان مىميرد و تمام آرزوها و زحمتهاى خود را بر باد رفته مىبيند.
و ممكن است فرمان عذاب الهى بر عهده يك حادثه برونى از قبيل زلزله، رانش زمين، طوفان، صاعقه، شهابهاى آسمانى و ... نهاده شود.
اين مثل و مانند آن، و اين حوادث مختلف كه بارها آنها را مشاهده كردهايم، هر كدام زنگ خطر و بيدارباشى است براى ما كه فريب ناپايدارى دنيا را نخوريم و براى نيل به آرزوها مرتكب هر جنايتى نشويم و به دنيا دل نبنديم.
شايسته است كه در اين آيه شريفه و امثال آن با دقّت زياد تفكّر و تعمّق نمائيم و همواره آن را بسان چراغى فروزان فراسوى خويش قرار دهيم.