آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٥٦ - دنباله و تفصيل خوب اقوال فقهاء شيعه در باره ستارهشناسى و پيشگوئى بدان
و طبيب از من نوميد شد، و خودم هم نوميد شدم و تحويل سالم در نجوم بد و نحس و هراسناك بود، و بيماريم فزود، و غدقن كردم هيچ كس نزد من نيايد مگر دربان بويه، تا آنجا كه آمدن طبيب را هم از تنگدلى و نوميدى غدقن كردم سه چهار روز تنها ماندم و بحال خود گريستم كه دربان بويه آمد و گفت:
أبو الحسين صوفى از بامداد بدربار آمده و اذن دخول ميخواهد، و با هر زبانى خواستيم او را رد كنيم نپذيرفته و گويد ناچار بايد شرفياب شوم، و نخواستم جز بدستور او را برگردانم، و گفتم او هيچ كس را نميپذيرد، گويد من مژدهاى دارم كه نبايد دور از آن مطلع گردد، اين را باو بگو و برايم اجازه بگير.
من با آوازى ناتوان گفتم: ميخواهد بگويد فلان ستاره بفلان جا رسيده و از اين هديهها برايم بياورد كه دلم را تنگ كند و اندوهم را فزون كند، بگو من تاب شنيدن سخن تو را ندارم، برگرد، دربان رفت و شتابانه برگشت و گفت:
يا أبو الحسين ديوانه شده يا خبر مهمّى دارد، من فرمايش شما را باو رساندم و گفت:
برگرد بگو: بخدا يا بايد گردنم را بزنى يا شرفياب شوم، بخدا من يك كلمه هم از نجوم با تو سخن نگويم.
من در شگفت شدم چون بعقل او اعتماد داشتم، خواستم بفهمم چه ميگويد گفتم او را بياور، چون وارد شد زمين را بوسيد و گريست و گفت: بخدا تو خوب هستى و باكى بر تو نيست، و امروز تو خوب ميشوى و من در اين باره معجزهاى دارم گفتم: آن چيست؟ گفت: ديشب امير المؤمنين على ٧ را در خواب ديدم كه مردم گردش ميدويدند و از او حاجت ميخواستند.
من هم نزد آن حضرت رفتم و گفتم يا امير المؤمنين من در اين شهر غريبم، و سرمايه و كسم را در رى گذاشتم، و باين اميرى كه همراه اويم چسبيدم، و او از خود نوميد شده، و نگرانم كه بمردن او بميرم، از خدا عافيت او را بخواه، فرمود فنّاخسرو بن بويه را گويى؟ گفتم: آرى يا امير المؤمنين.
فرمود: فردا برو باو بگو مگر پيغام مرا كه وقتى مادرت بتو آبستن بود در