آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢١٦ - روايات
البته بخدا كار او مرا ناگوار افتاد بيش از آنچه وصف شود، بعلاوه اميدوارم خدا در عمرش بيفزايد و گفته منجم را بيهوده سازد، كه خدا او را بر غيب آگاه نكرده، و الحمد للَّه.
و اين حديث را در توقيعات حميرى ديدم كه بسندى از امام كاظم ٧ نقل كرده.
بيان: نسخه اين روايت جدّاً مغلوط بود و در جاى ديگر بدست نيامد تا اصلاح شود، و ما آن را چنانچه بود وانهاديم.
٤٩- النجوم: بسندى از عمار بن أبى معاويه كه شهرهاى شام بدست يوشع ابن نون گشوده شد تا بلقاء رسيد. و در آنجا مردى را ديدند بنام (بالق) كه بلقاء از نام او است، و مردم آن شهر با يوشع مىجنگيدند و از آنها كشته نميشد و سبب پرسيد و گفته شد در شهر او زنى است ستارهشناس كه فرج خود را برابر خورشيد ميدارد و حساب ميكند و لشكر را سان بيند و هر كه مرگش رسيده آن روز بجنگ نرود، يوشع بن نون آن روز دو ركعت نماز كرد و از خدا خواست خورشيد را پس اندازد، و حساب آن پيره زن پريشان شد، و ببالق گفت: بآنها پيشنهاد صلح بده و هر چه خواهند بپذير كه حساب من درهم شده، باو گفت: لشكر را سان ببين و بيرون شو كه جز جنگ در پيش نيست.
گويد سان ديد (سلاح پوشيد خ ب) و بيرون شد، و جنگ سخت و بيمانندى نمودند و از يوشع درخواست صلح كردند و او نپذيرفت جز بشرط اينكه آن زن را باو تحويل دهند، بالق نخواست او را بدهد، آن زن گفت مرا بدو ده، و صلح كرد و او را تسليم نمود، آن زن بيوشع گفت در آنچه بصاحبت وحى شده كشتن زنان آمده است؟ گفت: نه گفت: جز اينست كه مرا بكيش خود ميخوانى؟ گفت:
همين است، گفت: من بكيش تو درآمدم، اين آخر لفظ حديث او است.
بيان: مقصود از استقبال بفرج اينست كه روبروى خورشيد ميايستاد و حساب حركتش را ميرسيد، و اين تعبير بهمين معنا شايع است و در چند جا وارد است.