آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٥٣ - دنباله و تفصيل خوب اقوال فقهاء شيعه در باره ستارهشناسى و پيشگوئى بدان
چرا از خير خواهى امامت دريغ دارى او عوضى ندارد، اگر پذيرفت بسيار خوب و اگر نه تو وظيفه خود را انجام دادى.
حسن نزد معتصم رفت و سخن پوران را باو رسانيد، معتصم باو دعا كرد و گفت سلام مخصوص مرا باو برسان و روزى را كه معين كرده نزد من باش و بمان تا بگذرد و من اين راز را با ديگرى در ميان نگذارم.
بامداد آن روز حسن نزد وى آمد، و معتصم همه اطرافيان را بيرون كرد، و با او تنها شد، از او خواست از اتاق مسقف چوبى به مجلس سربازى جابجا شود كه هموزن درهمى چوب نداشته باشد، و حسن پيوسته با او حديث ميگفت و معتصم با او شوخى ميكرد و خرم بود، تا روز برآمد و بانگ نماز شد.
معتصم برخاست وضوء سازد، و حسن گفت از اين مجلس بيرون مرو، وضوء و نماز و هر چه خواهى در آن باشد تا روز بگذرد، خادم آمد و شانه و مسواك آورد، حسن باو گفت خودت شانه بزن و مسواك كن و خادم نپذيرفت و گفت اين مخصوص امير المؤمنين است.
معتصم گفت بايد فرمان حسن را اجراء كنى، و اجرا كرد و فوراً دندانهايش فرو رفت و مغزش ورم كرد، و بيهوش افتاد و مرده بلندش كردند، و حسن برخاست برود، معتصم او را نزد خود خواست و در آغوش كشيد و ميان دو چشمش را بوسيد و املاك و مزارع پوران را كه ابن زيّات از او گرفته بود باو برگردانيد.
و از كتاب وزراء ابن عبدوس آورده كه اسماعيل بن صبيح گويد: روزى برابر يحيى بن خالد برمكى مينوشتم كه پسرش جعفر بر او وارد شد، و تا او را ديد فرياد زد و رو از او برگرداند و چهره در هم كشيد و بدش آمد، چون جعفر رفت گفتم:
خدا عمرت را دراز كند با پسرت چنين ميكنى با اينكه نزد خليفه از هر فرزندى و دوستى عزيزتر است؟ گفت: اى مرد دست از من بدار بخدا هلاك اين خاندان بسبب او است، و پس از مدتى اين واقعه تكرار شد، و من باو اعتراض كردم، گفت دواتت را نزد من آر، و چند كلمه در ورقهاى نوشت و مهر كرد و بمن داد