احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٣٤ - بخش دوم استدلالى ديگر از امير المؤمنين
خانوادهاش بر او خشم گرفتند و او را كشتند او نيز مىگفت خداى محمد مرا كشت.
روايت شده كه اسود بن حارث ماهى شورى خورد خيلى تشنه شد آنقدر آب آشاميد كه شكمش پاره گرديد و هلاك شد مىگفت خداى محمد ٦ مرا كشت تمام اين جريانها در يك ساعت به وقوع پيوست و موضوع چنين بود كه آنها خدمت پيامبر اكرم ٦ بودند و گفتند ما به تو تا ظهر مهلت مىدهيم اگر از ادّعاى خود برگشتى و گر نه تو را مىكشيم پيامبر اكرم ٦ وارد منزل خود شد و با اندوه درب را به روى خويش بست از حرف آنها، همان ساعت جبرئيل بر او نازل شد گفت يا محمد ٦ خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ يعنى آشكارا مردم را به دين خويش نما و از مشركان كنار بگير. فرمود به مستهزئين چه كنم و اين تهديدى كه مرا كردهاند گفت إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ما حساب مستهزئين را مىرسيم و تو را از آنها آسوده خواهيم كرد.
فرمود جبرئيل هم اكنون پيش من بودند گفت ما كار آنها را تمام كرديم از آن پس آشكارا مردم را دعوت نمود اما بقيه فرعونها در جنگ بدر با شمشير از ميان رفتند و بقيه آنها را منهزم و سپاه فرارى شدند.
يهودى گفت موسى بن عمران داراى عصائى بود كه به اژدها تبديل مىشد فرمود همين طور است به حضرت محمد بهتر از آن عنايت كردند. مردى از پى ابو جهل بن هشام مىگشت تا بهاى شتر خويش را بگيرد اما ابو جهل از او پنهان شده بود و به شراب خوارى اشتغال داشت هر چه جستجو كرد او را پيدا ننمود. يكى از مستهزئين به او گفت دنبال كه مىگردى گفت عمرو بن هشام يعنى ابا جهل از او طلبكارم گفت تو را راهنمائى به كسى كه حقوق مردم را از ستمگران مىگيرد بكنم؟
جواب داد آرى. آن مرد را خدمت پيامبر اكرم ٦ فرستاد.
ابا جهل پيوسته مىگفت كاش روزى محمد ٦ به من كارى داشته باشد تا آن وقت او را مسخره نمايم و نيازش را برنياورم. طلبكار خدمت پيامبر اكرم ٦ آمده گفت شنيدهام بين شما و ابا جهل سابقه خوبى است