احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ١١٥ - بخش هشتم آنچه امير المؤمنين
ديگر به خدا قسم چنين كارى نمىكنم.
سپس فرمود
سلونى قبل ان تفقدونى
اشعث بن قيس از جاى حركت كرده گفت يا امير المؤمنين از مجوس چگونه جزيه و ماليات گرفته مىشود با اينكه كتابى بر آنها نازل نشده و پيامبرى نداشتهاند؟ فرمود چرا اشعث خداوند بر آنها كتاب نازل كرد و پيامبر فرستاد. پادشاهى داشتند كه شبى مست شد دختر خود را به بستر خويش فرا خواند و با او همبستر شد. صبح مردم شنيدند جلو قصر او جمع شدند و گفتند پادشاها دين ما را آلوده كردى و از بين بردى بيا بيرون تا حد بر تو جارى كنيم.
به آنها گفت جمع شويد و سخن مرا بشنويد اگر توانستم شما را قانع كنم بهتر و گر نه هر چه خواستيد بكنيد. همه جمع شدند. به آنها گفت مگر نشنيدهايد كه خداوند خلقى را گرامىتر از آدم پدرمان نيافريده و مادرمان حوا؟ گفتند راست مىگوئى. گفت مگر او دختران خود را به ازدواج فرزندان خويش در نياورد؟ گفتند راست مىگوئى همين اعتقاد ما است. به اين كار معتقد شدند خداوند علم را از ميان آنها برداشت و كتاب آنها را بالا برد. آنها كافرانى هستند كه داخل آتش مىشوند بدون حساب. منافقين از آنها بدترند. اشعث گفت به خدا قسم چنين جوابى نشنيده بودم به خدا ديگر چنين كارى را نخواهم كرد.
باز فرمود
سلونى قبل ان تفقدونى
مردى از انتهاى مسجد كه بر عصاى خود تكيه كرده بود و از ميان مردم رد مىشد تا نزديك به آن جناب رسيد گفت يا امير المؤمنين مرا به عملى راهنمائى فرما كه خداوند مرا از آتش نجات بخشد. فرمود:
بشنو، بعد بفهم، سپس يقين كن. دنيا به پا ايستاده به سه چيز: به عالمى كه علم خود را به كار برد و به ثروتمندى كه بخل نورزد، به مال خود بر اهل دين خدا و به فقير شكيبا. وقتى عالم بپوشاند علم خويش را و ثروتمند بخل ورزد و فقير صبر نكند در چنين موقعى مرگ و بدبختى است در چنين موقعى خداشناسان مىفهمند كه دنيا به عقب برگشته و به كفر تبديل شده بعد از ايمان.