احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٥٥ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
به اسلام دعوت كرد. اسقف گفت شما مىگوئيد خداوند بهشتى دارد كه عرض آن به اندازه آسمانها و زمين است پس جهنم كجاست عمر سكوت كرد و جوابى نداد.
جمعيت حاضر گفتند جواب او را بده يا امير المؤمنين تا خورده به اسلام نگيرد از خجالت سر به زير افكند و ساعتى سكوت كرد ناگهان ديدند درب مسجد را مردى به بازوان خود بست درست دقت كردند ديدند گنجينه علم پيامبر على بن ابى طالب ٧ وارد شد از ديدن آن جناب مردم سخت خوشحال شدند.
همه مردم و عمر به احترام او از جاى حركت كردند. عمر گفت مولاى من كجا بودى كه جواب اين اسقف را بدهى سؤالى كرد كه ما را درمانده گذاشت جواب او را بده او مىخواهد مسلمان شود تو نور درخشنده و روشنى بخش تاريكىها هستى و پسر عموى پيامبر اسلام.
على ٧ فرمود چه مىگوئى اسقف؟ گفت جوان شما مىگوئيد عرض بهشت به اندازه آسمانها و زمين است. جهنم كجا است؟ امام ٧ فرمود وقتى شب فرا رسد روز كجا است اسقف پرسيد تو كيستى جوان اجازه بده از اين آدم تندخو و بد اخلاق سؤالى بكنم يا عمر بگو كدام زمين است كه خورشيد بر آن يك ساعت تابيد و ديگر بر آن نتابيد عمر گفت مرا معاف دار از اين سؤال از على بن ابى طالب سؤال كن و از آن جناب درخواست كرد كه جوابش را بدهد امير المؤمنين ٧ فرمود آن زمين رود نيل است كه موسى از ميان آن عبور كرد و برايش شكافته شد خورشيد در آن ساعت بر آن زمين تابيد كه قبل و بعد از آن ديگر نتابيد و بهم پيوست براى فرعون و سپاهش.
اسقف گفت راست گفتى جوان اى سرور مردم اينك بگو آن چيست در دنيا كه مردم هر چه از آن استفاده مىكنند و بهره مىگيرند كم نمىشود بلكه افزايش مىيابد فرمود آن قرآن و علوم است.
گفت راست گفتى پرسيد آن رسولى كه خداوند فرستاد كه نه از جنيان بود و نه انسان كيست؟ فرمود آن كلاغى بود كه خدا فرستاد موقعى كه قابيل برادرش هابيل را كشت و نمىدانست پيكر برادر خود را چه كند در اين موقع خداوند كلاغى را فرستاد