احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٤٩ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين ٧ با نصارى
احتجاج طبرسى صفحه ١٠٨.
روايت شده كه گروهى از روميان در زمان ابا بكر به مدينه وارد شدند در ميان آنها راهبى نصرانى بود. راهب وارد مسجد پيامبر اكرم ٦ شد و به همراه خود يك شتر پر از طلا و نقره داشت ابو بكر در مسجد حضور داشت گروهى از مهاجر و انصار نيز بودند، وارد شد پس از تهنيت و تعارف لازم به دقت آنها را نگريست بعد پرسيد كداميك از شما خليفه پيامبريد و امين امينتان به طرف ابا بكر اشاره شد. راهب متوجه ابا بكر شد.
گفت اسم تو چيست پيرمرد! گفت عتيق پرسيد ديگر چه گفت صدّيق باز پرسيد ديگر چه جواب داد غير از اينها اسمى براى خود نمىدانم گفت تو شخصى كه من مىخواهم نيستى ابا بكر گفت چه منظورى دارى گفت من از مملكت روم آمدهام و يك شتر پر از طلا و نقره آوردهام تا از امين اين امت سؤالى بكنم اگر پاسخ داد مسلمان مىشوم و هر دستورى داد مىپذيرم و اين نقدينه را در اختيار شما مىگذارم اگر نتوانست بر مىگردم و مسلمان نخواهم شد و پولى كه آوردهام بر مىگردانم.
ابو بكر گفت هر چه مايلى بپرس راهب گفت لب به سخن نمىگشايم مگر اينكه از قدرت خويش و اصحابت مرا امان بدهى، ابا بكر گفت تو در امانى و هيچ دغدغهاى نداشته باش هر چه مىخواهى بگو راهب گفت بگو خدا چه چيز ندارد و