احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٥٠ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
چه چيز نزد او نيست و از چه چيز علم ندارد ابا بكر به لرزه شد و جوابى نداشت پس از چند لحظه گفت برويد عمر را خبر كنيد. عمر آمد و نشست ابا بكر به او گفت از اين شخص بپرس راهب روى به عمر كرده سؤالهاى خود را تكرار نمود عمر نيز نتوانست جواب بگويد بعد عثمان آمد بين راهب و عثمان نيز آنچه بين اين دو واقع شد به وقوع پيوست.
راهب گفت شخصيتهاى بزرگى هستند اما قدرت جوابگوئى از مسائل را ندارند از جاى حركت كرد تا خارج شود ابا بكر به او گفت اى دشمن خدا اگر پيمان ما نبود زمين را از خون تو رنگين مىكرديم.
سلمان از جاى خود حركت كرد و خدمت على بن ابى طالب ٧ رسيد كه در صحن خانهاش نشسته بود با حسن و حسين جريان را نقل كرد از جاى حركت كرد با حسن و حسين و به مسجد آمد همين كه چشم مردم به على ٧ افتاد تكبير گفتند و حمد خدا را بجاى آوردند و همه از جاى حركت كردند به احترام ايشان آن جناب وارد شد ابو بكر گفت: راهب! از اين مرد بپرس كه به منظور خود رسيدهاى.
راهب متوجه على ٧ شده گفت اسم شما چيست؟ فرمود اسم من در نزد يهود اليا و در نزد نصرانيان ايليا و پدرم على نهاده و مادرم حيدره گفت چه نسبتى با پيامبرتان دارى؟ فرمود برادر اويم و دامادش و پسر عموى من است راهب گفت به پروردگار عيسى منظور من تو هستى بگو خدا چه ندارد و چه در نزد او نيست و چه چيز را نمىداند.
على ٧ فرمود به شخص مطلعى برخورد كردى اما آنچه خدا ندارد خدا را رفيق و فرزندى نيست اما چيزى كه در نزد خدا نيست ظلم است به احدى و امّا آنچه خدا نمىداند شريك در ملك است كه براى خود شريكى نمىداند.
راهب از جاى حركت كرد و زنار از گردن بر كند و سر على ٧ را در آغوش گرفت و پيشانى او را بوسيد و گفت لا اله الا الله محمدا رسول الله و گواهى مىدهم تو خليفه و امين اين امت هستى و خزينه علم دين و حكمت و سرچشمه حجت در تورات نام تو را اليا و در انجيل ايليا خواندم و در قرآن على و در كتب