احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٥٤ - بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين
امير المؤمنين ٧ فرمود اى نصرانى تو از محل خود خارج شدى تا با كسى كه بحث و استدلال مىكنى او را مغلوب نمائى و بر خلاف آنچه اكنون ادعا مىكنى كه مايلى هدايت شوى قصد داشتى آن شخص را مغلوب و خوار نمائى اما در خواب به تو مقام مرا گفتند و از سخنان من برايت نقل كردند و تو را از مخالفت با من ترسانيدند و گفتند بايد از او پيروى كنى.
گفت راست مىگوئى قسم به آن كسى كه مسيح را برانگيخت از آنچه خبر دادى جز خدا هيچ كس اطلاع نداشت من گواهى مىدهم و مىگويم لا اله الا الله محمدا رسول الله و تو وصى پيامبرى و شايستهترين مردم به مقام اويى همراهان او نيز مسلمان شدند و گفتند مىرويم پيش فرمانرواى مملكتمان و او را به اين جريان اطلاع مىدهيم و به حق دعوتش مىنمائيم.
عمر به او گفت خدا را سپاسگزاريم كه تو و همراهانت را به حق هدايت نمود جز اينكه بايد بدانى علم نبوت در ميان خانواده خود پيامبر است و حكومت بعد از او در اختيار همان كسى است كه اول با او صحبت كردى امّت چنين صلاح دانستند و راضى شدند به دوست خود اين جريان را نيز مىگوئى و از او مىخواهى كه اطاعت از خليفه بنمايد. در جواب او جاثليق گفت فهميدم منظور تو چيست من در كار خود يقين دارم چه اظهار نمايم و چه پنهان.
مردم متفرق شدند اما عمر از آنها خواست كه اين جريان را به كسى نگويند و تهديد نمود كسى را كه بازگو نمايد و گفت به خدا قسم اگر مردم نگويند مسلمانى را كشت اين پير مرد و همراهان او را مىكشتيم من آنها را شياطين مىدانم تصميم دارند اختلاف بين اين امت بوجود آورند و آنها را به تباهى بكشند.
امير المؤمنين ٧ به سلمان فرمود ديدى چگونه خداوند محبت را آشكار نمود براى اولياى خود اما قوم ما بيشتر از ما نفرت پيدا كردند (با اين استدلال).
در كتاب فضائل صفحه ٢٠٢ و روضة نقل شده.
انس بن مالك گفت اسقف نجران پيش عمر آمد براى پرداخت جزيه. عمر او را