احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٤ - بخش اول احتجاج امير المؤمنين
كردند مىكنى؟ فرمود مىخواستند چه كار كنند گفت مىخواستند خون مرا بريزند فرمود اين حرف را رها كن سؤالت را بنما. گفت سؤال مرا نمىتواند پاسخ دهد مگر پيامبر يا وصى پيامبر فرمود هر چه مايلى بپرس يهودى گفت بگو چه چيز خداوند ندارد و چه چيز نزد خدا نيست و چه چيز را خدا نمىداند على ٧ فرمود من هم شرطى با تو دارم. پرسيد چه شرط فرمود شهادت به
لا اله الا الله محمد رسول الله
به من بدهى گفت بسيار خوب آقاى من فرمود اما آنچه براى خدا نيست رفيق و فرزند است يهودى گفت صحيح است مولاى من! فرمود اما اينكه چه چيز نزد خدا نيست ظلم است گفت صحيح است و امّا آنچه خدا نمىداند خداوند براى خود شريك و وزيرى نمىداند و او بر هر چيزى توانا است. در اين موقع يهودى گفت دست خود را بياور من گواهى به لا اله الا الله و محمد رسول الله مىدهم و اينكه تو خليفه واقعى پيامبر و وصى او و وارث علم اويى خداوند جزاى خير به تو در اسلام عنايت كند.
مردم صدا به ضجه بلند كردند و ابا بكر گفت اى اندوهزدا و اى ناراحتى برطرف نما يا على گفتند پس از اين جريان ابا بكر بر منبر رفت و گفت اقيلونى اقيلونى اقيلونى لست بخيركم و على فيكم مرا رها كنيد رهايم نمائيد دست از من برداريد من بهترين شما نيستم در حالى كه على ميان شما است عمر پيش او رفت و گفت دست از اين حرفها بردار ما تو را پسنديدهايم براى خود و او را از منبر به زير آوردند اين خبر را براى على ٧ آوردند.