ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٧٤ - (٩٩٧) پيامبر گفت
ترجمه
(٩٩٧) پيامبر گفت:
بنام خدا برو، چون رفتم و نزديك وى رسيدم گفت: كيستى؟. گفتم:
على فرزند ابى طالب. گفت: هم نبرد بزرگوار هستى. اى برادر زاده باز گردد من با پدر تو يار و همدم بودم، خوش ندارم كه بر دست من كشته شوى. گفتم: اى عمرو گويند تو عهد كردهيى كه هر كس سه حاجت به تو داشته باشد يكى را برآورى. گفت: بخواه. گفتم: نخستين آنكه ايمان بياورى كه خدا يكىست و محمد فرستاده ويست و آنچه از سوى خدا آورده باور داشته باشى، گفت: ديگرى گفتم: به سراى خويش بازگردى گفت: اين هرگز نشود كه زنان قريش آوازه در اندازند كه من بيمناك شدم. گفتم: پياده شو تا با هم نبرد كنيم. گفت:
اين را پذيرفتم. پياده شده و دو ضربت ميان ما رد و بدل شد، ضربت او سپر را شكافت و شمشير وى به سر من رسيد، من نيز با ضربتى پاهاى وى را بريدم و خدا وى را بر دست من كشت. آيا در ميان شما كسى هست كه اين كار را كرده باشد. گفتند: نه.
در ميان شما جز من كسى هست كه چون مرحب خيبرى به ميدان آمد و مىگفت: مرا مام من نام مرحب نهاد من در نبرد تمام سلاح هستم و دلاور آزموده هستم گاهى نيزه زنم و گاه شمشير. من در مقابل وى رفتم، به من ضربتى زد، من نيز ضربتى زدم از بس كه سر وى كلان بود، خودى كه بر سر وى گنجد يافت نشدى