ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٢٠٢ - (١٠٠٨) ادامه روايت
پنجاه و چهارم- من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: اى على به زودى بنى اميه ترا نفرين كنند و فرشته خدا هر نفرينى را به هزار نفرين به ايشان باز گرداند. و چون قائم ما بيرون آيد چهل سال بر ايشان نفرين فرستد.
پنجاه و پنجم- پيامبر به من گفت: چند گروه از پيروان من در باره تو آزمايش گردند و پرسند چرا پيامبر على را وصى خود ساخته با آنكه چيز را گفته؟ قرآن پس خدا برترين چيزها نيست؟ سوگند به آنكه مرا فرستاده هر گاه تو قرآن را فراهم نكنى هرگز فراهم نگردد. خدا اين فضيلت را به من ارزانى داشت.
نه ديگر ياران وى را.
پنجاه و ششم- خدا خصائص دوستان و فرمان بران خويش را به من ارزانى داشت، و مرا وارث محمد كرد، هر كه را اين كار بد آيد يا خوش.
پنجاه و هفتم- پيامبر در يكى از نبردها بىآب شد، گفت: اى على نزد اين سنگ شو و بگوى من فرستاده پيامبر هستم مرا آب ده، پيام را رسانيدم مانند: پستانهاى گاو جوشيدن گرفت، شتابان پيامبر را آگاه كردم. گفت: اى على برو از آن بياورم، مردمان نيز آمدند با خود آن بردند و سيراب شدند و دست نماز گرفتند خدا مرا به اين كرامت مخصوص ساخت نه ديگر ياران او را.
پنجاه و هشتم- پيامبر در يكى از نبردها كه آب ناياب شده بود به من گفت: كاسهيى بياور، آوردم دست راست خود را با دست من در آن نهاد و گفت: آب ده از ميان انگشتان وى آب ريختن گرفت.
پنجاه و نهم- پيامبر مرا به گشودن قلعه خيبر فرستاد، به كنار آن در آمدم و در را تكانى دادم از جاى برآمد و به چهل گام دورتر افكندم چون درآمدم مرحب به نبرد من آمد او را كشتم و زمين را از خون وى سيراب ساختم، در حالى كه پيش از من دو تن از ياران پيامبر رفتند ليك كارى از ايشان ساخته نشد.
شصتم- عمرو بن عبد ودّ كه او را با هزار سوار برابر مىدانستند چون وى را كشتم پيامبر گفت: ضربت على روز خندق برتر از همه كار پرى و آدمىست. و گفت: همه اسلام با همه كفر در نبرد شد.
شصت و يكم- از پيامبر شنيدم كه مىگفت: مثل تو در ميان پيروان من مانند سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ است، هر كه از دل ترا دوست بدارد مانند آنست كه يك سوم قرآن را خوانده باشد و هر كه به دل دوست دارد و با زبان يارى كند مانند آنست كه دو سوم قرآن را خوانده و هر كه به دل ترا دوست دارد و با زبان و دست ترا يارى مىكند گويا همه قرآن را خوانده است.
شصت و دوم- من در همه نبردها با پيامبر بودم و درفش وى به دست من بود.
شصت و سوم- من هرگز از نبرد فرار نكردم و كسى با من نبرد نكرد مگر آنكه زمين را از خون وى سيراب كردم.
شصت و چهارم- مرغ بريانى بهشتى براى پيامبر آوردند، از خدا خواست كه دوستترين مردمان وى را بر او فرستد خدا به من كاميابى داد كه بر او درآمدم و از آن با وى بخوردم.