ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٢٢١ - (١٠٢٨) ادامه روايت
ترجمه
(١٠٢٨) [ادامه روايت]
جهود پرسيد چه جاندارى بود كه در جاندار ديگرى جاى داشت و ميان ايشان خويشاوندى نبود؟. على گفت: آن يونس پيامبر بود. كه در درون ماهى جاى گرفت، پرسيد چه گوريست كه خداوند خود را گردش داد؟. گفت: يونس بود كه ماهى او را در درياها گردانيد. پرسيد آفتاب از كجا برآيد؟ گفت: از ميان دو شاخ ديو؟. پرسيد به كجا فرو مىرود؟. گفت: در چشمه سارى گرم.
پيامبر به من گفت: هنگام بالا آمدن و فرو شدن آن تا اندازه يك نيزه يا دو نيزه نباشد نماز مگذار. پرسيد كجا بود كه آفتاب بيش از يك بار نتابيد؟. گفت: در ژرفى دريا بود كه براى گذر كردن بنى اسرائيل از آن خدا آن را بشكافت. پرسيد خداى تو بار مىكند يا بار مىشود؟. گفت: خداى من همه چيز را به نيروى خود بار مىكند و هيچ چيز تاب بار بزرگى وى را ندارد. جهود پرسيد چگونه خدا مىگويد: عرش پروردگار ترا در اين روز هشت تن به دوش كشند؟. در جواب گفت: مگر ندانى آنچه در آسمانها و زمين و ميان اين دو وزير خاك است از خداست. هر چيزى بر خاك است و خاك بر توانايى خدا برقرار است و توانايى او هر چيزى را برمىدارد. پرسيد بهشت در كجاست؟ و دوزخ در كجا؟. گفت: بهشت در آسمان است و دوزخ در زمين.
پرسيد روى خدا به چه سويى ست؟. گفت: به ابن عباس آتش و هيزم آر بياورد. هيزم را آتش زد آنگاه به جهود گفت: روى اين آتش به چه سويىست؟. گفت روى معلومى ندارد. على گفت: خداى من نيز اين گونه است، خاور و باختر هر دو از آن اوست هر جاى روى نهى همان جا خدايست. پرسيد دو چيز هميشه نزد چشم كداماند؟
گفت: آسمان و زمين كه ساعتى از ديدگان دور نگردند. پرسيد دو چيز پنهان كدام است؟. گفت: مرگ و زندگى كه كسى اين دو را نبيند. پرسيد دو چيز كه با هم سر جمع شدن ندارند چيست؟. گفت: شب و روز است. پرسيد آن يكى كه دو ندارد كدام است؟. گفت: خداى يگانه. پرسيد آن دويى كه سه ندارد