ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٢٣ - (٩٥٥) نوزده پرسش كه امام صادق در مجلس منصور از پزشك هندى پرسيد
آنكه نور زيادى بر وى افتد دست خود را بالاى ديدگان خود سپر مىكند تا با اندازه روشنى به ديدهاش برسد و از زيادى آن پيشگيرى كند.
بينى را ميان دو چشم نهاد تا روشنايى را برابر ميان آنها پراكنده كند، چشم را چون بادام ساخت تا ميل دواء در آن برود و بيرون آيد. هر گاه ديده چهار گوش يا گرد بود ميل در آن درست وارد نمىشد و دوا را به همه آن نمىرسانيد و درد آن درمان نمىشد. سوراخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن فروريزد و بوى از آن بالا رود و هر گاه در بالا بود نه فضولات از آن فرود مىآمد و نه بوى را درمىيافت، سبيل و لب را بالاى دهان آفريد تا فضول آن از مغز فرود آيد نگاه دارد و خوراك و آشاميدنى با آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را از خويشتن دور گرداند.
براى مردان ريش آفريد تا از كشف عورت در امان باشند و مرد و زن از يك ديگر جدا شوند. دندانهاى پيشين را تيز آفريد تا خاييدن و گزيدن آسان گردد و دندانهاى كرسى را پهن آفريد براى خرد كردن و خاييدن و دندان نيش را بلند آفريد تا دندانهاى كرسى را استوار كند چون ستونى كه در بنا به كار مىرود.
دو كف را بىمو آفريد تا سودن بدانها واقع گردد هر گاه موى داشت آدمى آنچه را دست مىكشيد در نمىيافت و موى و ناخن را بىجان آفريد چون بلندى آنها بد نما و بريدن آنها نيكوست هر گاه جان داشتند بريدن آنها درد مىكرد. دل را مانند تخم صنوبر ساخت چون وارونه است. سر آن باريك ساخت تا در رئهها در آيد و از باد زدن آن رئه خنك شود تا مغز از گرمى خود نسوزد.
رئه را دو پاره ساخت تا دل در درون آن درآيد و از جنبش آنها خنك گردد، كبد را خميده آفريد تا شكم را سنگين كند و همه آن به دور شكم بيفتد و آن را فشار دهد تا بخارهاى آن بيرون رود. كليه را مانند دانه لوبيا ساخت زيرا منى قطره قطره در آن مىريزد و از آن بيرون مىرود هر گاه چهار گوش يا گرد ساخته مىشد قطره اولين مىماند تا قطره دومين در آن مىريخت و آدمى از انزال منى لذت نمىبرد. چون منى از محل خود كه در فقرات پشت است به كليه فرو ريخته شود و كليه چون كرم بسته و باز مىشود و به اندك اندك چون گلولهيى از كمان پرت كنند آن را به مثانه مىرساند. تا شدن زانو را به جهت پشت سر قرار داد تا انسان به جهت پيش روى خود راه مىرود و به اين علت حركات وى ميانه است و اگر چنين نبود در راه رفتن مىافتاد و پا را از سمت زير و دو سوى ميان باريك ساخت براى آنكه هر گاه همه پا بر زمين مىماند مانند آسيا سنگ گران مىشد سنگ آسيا چون بر سر گردى خود باشد كودكى آن را مىگرداند و هر گاه بر روى بر زمين افتد مرد بزرگ به سختى مىتواند آن را مرتب كند.
آن طبيب هندى گفت: اينها را كجا آموختهيى؟ گفت: از پدرانم و ايشان از پيامبر و او از فرخ سروش و او از پروردگار كه مصالح همه اجسام را داند. طبيب مسلمان شد و گفت: تو داناتر مردم روزگار خودى.