ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣٣ - (٨٣٧) ده تن به بهشت نروند
در صورتى كه جاى سجده را نرم و هموار كند، و در وادى ضجنان كه نام جايى از اطراف مكه است و امثال آن نماز گزاردن روا نباشد چون گفتهاند: در آنجا ماران و ديوان مىباشند.
ترجمه
(٨٣٧) ده تن به بهشت نروند
- پيامبر گفته: كه چون خدا بهشت را آفريد، آن را از خشتى زر و خشتى سيم بساخت و ديوارهاى آن را از ياقوت و اشكوبه آن را از زبرجد و ريگ آن را از مرواريد و خاك آن را از زعفران و مشك بسيار خوشبوى به انجام رسانيد. آنگاه به بهشت گفت: به سخن در آى و خواهش خود را بخواه. بهشت گفت: خدايى جز تو نيست. زنده و پاينده است آنكه در من در آيد. خدا گفت: به عزت و بزرگى و بلندى خود سوگند كه در بهشت راه ندهم: آنكه هميشه بادهگسار باشد، و متكبر يعنى خود پسند، و سخن چين، و دلاله محبت، مأمور كلانترى، و مخنث، و كفن دزد، و عشرستان، و برنده از خويشاوندان، و قدرى. در اصطلاح متكلمين به معنى مفوضه كه همان معتزله باشند شرح شده.
و در روايت ديگر پس از متكبر و عاق شديد السواد را ياد كرده. صدوق گفته: مقصود از شديد السواد بسيار سياه رنگ نيست بلكه كسىست كه موى سر و ريش وى در پيرى نيز سفيد نگردد و در تازى چنين كسى را غربيب يعنى كلاغ وش گويند. ظاهرا اين حديث از ساختههاى زنادقه است كه به پيامبر يا امام نسبت دادهاند.
زيرا علت و سبب امريست كه از اختيار مكلف خارج است. و اين تكليف ما لا يطاق است. و اللَّه اعلم.