ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١١٤ - (٩٤٩) شانزده دسته از پيروان محمد
بسيار سياه و تيره رنگ ايشان همه ما را دشنام مىدهند و دشمنان ما را ستايش مىكنند. ششم مردان كل تو هيچ كلى را نبينى جز آنكه نسبت به ما بد گوى و بد زبان باشد و در گزند ما سخن چينى كند هفتم- مردمانى كه نگين سبز در دست مىكنند همه ايشان با ما دشمناند. هشتم- زنازادگان كه همه با ما دشمناند. نهم- مردان ابرص يعنى پيس كه همه با ما دشمناناند و شيعه ما را گمراه كنند. دهم- خورهداران يعنى آنان كه مرض جذام دارند همه ايشان سنگ دوزخ باشند. يازدهم- آنان كه مرض ابنه دارند ايشان همه به هجوما قيام كنند و مردمان را بر ما مىشورانند. دوازدهم- مردم شهرستانى كه آن را سجستان ناماند ايشان همه با ما دشمناند و بدترين خلق خدايند خدا عذابى را كه بر فرعون و هامان و قارون نهاده بر ايشان باد. سيزدهم- مردم شهر رى يعنى شاه عبد العظيم ايشان همه دشمنان خدا و رسولاند و دشمنان خاندان وىاند جنگ ما را جهاد در راه خدا مىدانند خدا ايشان را در جهان و جاويدان رسوا سازد و شكنجه گرداند!. چهاردهم- مردم شهر موصلاند كه شهرى از شهرستانهاى عراق است، ايشان بدترين خلق خدا هستند. پانزدهم- مردم شهر زوراء كه بغداد باشد اين شهر در آخر زمان ساخته مىشود، ايشان مردمى هستند كه به خون ما شفا مىجويند و به كينه ما به خدا تقرب مىجويند. در دشمنى ما متفقاند- نبرد با ما را واجب دانند و كشتن ما را لازم. البته از ايشان دور باش، اين مردم بسيار ناپاكاند. گروه شانزدهم را راوى نقل نكرده، اى خواننده گرامى اين خبر نيز مانند برخى از اخبار دروغين اين كتاب است. صدوق گفته: لفظ اين روايت از اول تا به آخر از تميم بن بهلول است. مقصود آن است كه بگويد من لفظى از خود نياوردهام معلوم مىشود صدوق نيز اين خبر را دروغ مىدانسته.
مترجم: زنادقه براى تخريب دين اسلام دروغهايى از زبان بزرگان اسلام مىساختند و آنها را شهرت مىدادند تا مردمان را از اسلام بيزار كنند. براى مثال در مجلد ١١ بحار صفحه ٢١١ گفته: گروهى نزد جعفر بن محمد امام ششم شيعه آمدند و گفتند: ما جويندگان علم حديث هستيم، آمدهايم از شما روايت كنيم امام گفت: از غير از من نيز روايت كردهايد؟. گفتند: آرى گفت: براى من از آن احاديث چيزى نقل كنيد. يكى گفت: سفيان ثورى گفته: از جعفر بن محمد امام شيعه شنيدم كه مىگفت: نبيذ حلال است مگر خمر. گفت: باز براى من نقل كن گفت: سفيان ثورى از محمد بن على الباقر امام پنجم شيعه نقل كرده كه او مىگفت: هر كه بر خفين مسح نكشد اهل بدعت است و هر كه نبيذ ننوشد و مار ماهى نخورد و خوراك و ذبائح كفار ذمى را نخورد گمراه است از عباد نقل كرد كه گفته: از جعفر بن محمد روايت كرد چون على روز جمل زيادى خون و كشتهها را ديد به پسر خود حسن گفت: از پسر هلاك شدم. حسن بن على گفت: اى پدر نگفتم و ترا نهى نكردم از اين نبرد و جنگ؟ على گفت: اى پسر نمىدانستم كار به اينجا مىرسد.
باز از سفيان ثورى نقل كرد: كه از جعفر بن محمد روايت كرده كه چون على اهل صفين را كشت بر ايشان بگريست آنگاه گفت: اى خدا مرا با ايشان محشور گردان. سپس جعفر بن محمد به او گفت: اين كسى را كه از او روايت كردى و نام او را جعفر بن محمد گفتى مىشناسى؟ گفت: نه، باز گفت: هرگز او چيزى