ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٢٨ - (٩٥٩) بيست و سه منش پسنديده از امام على بن الحسين
خدا از كسى چيزى مخواهيد. زيرا در اين روز است كه كودك در شكم مادر سعادتمند مىشود. با مادر خويش خوراك نخوردى سبب آن را پرسيدند گفت: ترسم كه چشم وى بر چيزى افتد كه من نادانسته آن را خورده يافتم. كسى به او گفت: من ترا براى خدا دوست دارم. گفت: خدايا به تو پناهم كه كسى مرا براى تو دوست داشته باشد و تو مرا دشمن دارى. به ماده اشترى بيست بار حج گزارد، چون مرد گفت: تا آن را دفن كنند تا درندگان آن را مخورند. از كنيز وى پرسيدند كه او چگونه است؟. گفت: مختصر گويم يا دراز گفتند:
مختصر گوى. گفت هرگز براى وى خوراك نبردم و در شب بستر وى نگستردم با همه اينها بر من خشمگين نشدى. روزى گروهى از وى نكوهش مىكردند به ايشان گفت: هر گاه راست مىگوييد خدا مرا بيامرزاد و هر گاه دروغ مىگوييد خدا شما را بيامرزاد. هر گاه دانشجويى نزد وى آمدى گفتى: آفرين به سفارش شده پيامبر. گفتى: هر گاه جوياى دانش از سراى خود بيرون رود به هر گام وى خشك و ترى بر زمين نيست مگر آنكه براى وى آمرزش مىجويند. صد خانوار از تهى دستان مدينه خوراك و پوشاك آنان با وى بودى.
هر گاه يتيمان و تهى دستان بر خوان وى مىنشستند. ويژه زمينگيران و گدايان. او با دست خويش به ايشان خوراك دادى و چون خوان فراهم مىكردند آنچه مانده بود گفتى: تا براى خانواده خويش برند. هر گاه خواستى كه خوراك خورد به اندازه آن تصدق دادى آنگاه خوردى.
در هر سال هفت بار مواضع سجده وى پوست انداختى از بسيارى نمازگزارى، آن پوستها را پس از مرگ وى باو در خاك دفن كردند. گويند بيست سال بر پدر خويش گريستى، غلامى داشت وى را ملامت كرد كه اين همه گريستن چيست؟. گفت: يعقوب پيامبر دوازده فرزند داشت يكى از ايشان مدتى ناپيدا شد. او چندان به دورى وى گريست تا ديدهاش كور شد و موى سر وى از اندوه آن سپيد گشت و پشت وى خميد. من با چشم خود ديدم كه پدرم و برادرم و عمويم و هفده تن از خويشان مرا در مقابل من كشتند با اين حال چگونه نگريم؟.