ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ١٧٥ - (٩٩٧) پيامبر گفت
لا جرم سنگ كلانى را ميان تهى ساخته بر سر خويش نهادى، شمشير من سنگ را دو پاره كرد و او را بكشت.
آيا در ميان شما كسى بود كه چنين زور آزمايى كند گفتند: نه. آيا در ميان شما كسى هست كه جز من در باره وى پيامبر ٦ آيه تطهير فرود آمده باشد كه در قرآن گفته: خدا مىخواهد كه پليدى را از شما خاندان دور سازد و شما را پاك گرداند. پيامبر ٦ عبايى خيبرى كه داشت گرفت و مرا با فاطمه و حسن و حسين ٧ در آن جاى داد سپس گفت: خدايا اينان خاندان مناند پليدى را از ايشان دور سازد و ايشان را پاك گردان. گفتند:
به خدا سوگند در ميان ما كسى نيست كه اين آيه جز براى تو و خانواده تو شايسته باشد. آيا در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ٦ در باره وى گفته باشد: من سرور فرزندان آدم هستم و تو اى على سرور تازيان هستى؟. گفتند: نه.
باز على گفت: آيا در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ٦ در مسجد بود كه به سوى آسمان نگريست، ديد چيزى را مىآوردند، به سوى آن شتافت و ياران وى نيز رسيدند به چهار سياه رسيد، تابوتى بر دوش داشتند، گفت: آن را بر زمين گذاريد، گذاردند، گفت: روى آن را گشودند، در آن بندهيى سياه بود كه غلى در گردن داشت، پيامبر پرسيد اين كيست؟. گفتند: غلام رياحين است، از نابكارى از ايشان گريخته و مرده، و به ما فرمان دادند كه وى را همچنان با غل به گردن در خاك سپاريم. من گفتم: اى پيامبر اين غلام هر گه كه مرا مىديد مىگفت: اى على من ترا دوست دارم، و مىگفت: ترا دشمن ندارد مگر كافر. پيامبر گفت:
بر همين اعتقاد خدا به وى پاداش داده كه هفتاد قبيله از فرشتگان هر قبيله هزار تيرهاند، و بر وى نماز مىگزارند، پيامبر غل را از گردن وى بيرون آورد، و خود بر وى نماز گزارد و به خاك سپرد؟ همه گفتند: نه.
باز گفت: در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ٦ در حق وى گفته باشد كه دى شب به من فرمان دعا داده شد كه چيزى از خدا بخواهم، من براى ما هر دو خواستم. همه گفتند: نه. گفت: مىدانيد كه پيامبر ٦ خالد بن وليد را به قبيله بنى جذيمه فرستاد و با آنان آن كار را كرد چون پيامبر آگاه شد به روى منبر سه بار گفت: خدايا من از آنچه خالد كرده بيزار هستم، آنگاه گفت: اى على تو برو و من رفتم به ايشان عوض و ديه دادم و ايشان را به خدا سوگند دادم كه ديگر چيزى مانده؟ گفتند: چون ما را سوگند دادى مىگوييم كه ظروف سكان و زانو بند اشتران مانده، تاوان آنها را نيز پرداختم، باز زر بسيارى داشتم همه را به ايشان دادم و گفتم اينها را از آنچه دادم كه ذمه پيامبر ٦ را از آنچه مىدانيد و نمىدانيد پاك كرده باشم به پيامبر گفتم، گفت: به خدا سوگند آنچه تو كردهيى شادمانتر هستم تا از گلهيى از اشتران سرخ موى. گفتند: همه را دانيم: باز گفت: شما شنيديد كه پيامبر مىگفت: اى على ديشب پيروان مرا در برابر به رده داشتند من براى تو و پيروان تو از خدا آمرزش خواستم. همه گفتند: چرا شنيده بوديم. باز گفت:
شما شنيديد كه روزى پيامبر به ابى بكر گفت: برو و گردن مردى كه در فلان جاست بزن رفت و بازگشت، گفت: آن مرد در حال نماز گزاردن بود از اين روى وى را نكشتم. به عمر گفت: تو برو و او را بكش، او نيز بازگشت و همين را گفت. پيامبر گفت: من شما را فرمان قتل وى دادم، شما مىگوييد آن چون نماز مىگزارد نكشتيم. آنگاه به من گفت: اى على برو او را بكش من رفتم و او را نيافتم. من بازگشتم و گفتم: او را نيافتم.