ترجمه امالي شيخ مفيد - استاد ولي، حسين - الصفحة ٧٠ - مجلس هفتم شنبه ٢٢ شوال ٤٠٤
و هرگز از ميدان كارزار نگريزد، و باز نخواهد گشت تا خدا فتح و پيروزى را به دست او عملى سازد. چون صبح شد همگى ما نيمه خيز بر سر زانو نشستيم و منتظر بوديم تا شايد يكى از ما را فرا خواند ولى آن حضرت هيچ يك از ما را نخواند، فقط صدا زد علىّ بن ابى طالبى كجاست؟ على را در حالى كه چشم او درد مىكرد.
آوردند. پيامبر ٦ آب دهان خود در چشم وى ريخت و پرچم را باو داد، و خداوند به دست او خيبر را گشود.
گفتيم: مطلب چهارم؟ گفت: رسول خدا ٦ براى غزوه تبوك از مدينه بيرون رفت و على را بعنوان جانشين خود بر مردم گماشت، قريش بر او حسد بردند و گفتند: پيامبر چون خوش نداشته على را همراه خود ببرد او را جايگزين خود قرار داده است. على از پى پيامبر براه افتاد تا بآن حضرت رسيد و ركاب شتر سوارى حضرتش را گرفت و گفت: من هم با شما مىآيم، پيامبر ٦ فرمود:
چكار دارى؟ او گريست و گفت: قريش چنين مىپندارند كه چون شما مرا دوست نداشته و همراهى مرا خوش نداريد مرا جانشين خود در شهر قرار دادهايد.
رسول خدا ٦ به جارچى خود فرمود در ميان مردم ندا دهد و سخنى را كه آن حضرت مىگويد بمردم برساند، سپس فرمود: مگر جملگى شما شخصى مخصوص و نزديك به خودتان نداريد؟ گفتند: چرا، فرمود: براستى كه علىّ بن ابى طالب از ميان خاندان من شخص ويژه من و محبوب قلب من است. سپس رو